بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه می خوانید مشروح گفتگوی شفاهی ماهنامۀ اندیشۀ پویا با مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی(مدظله العالی) پیرامون بازداشت ها و بازجوئی های دوران ستمشاهی است:

تصویر بازدید آیت الله العظمی بیات زنجانی از محل بازداشت در کمیتۀ مشترک ضد خرابکاری ساواک
—————————————-
زندان ذاتا چیز خوبی نیست. دزد آزادی است؛ بشر آزادی را دوست دارد. اما آدمی تا سختی نبیند ساخته نمیشود.. همچنین در گرفتاری است که افراد خود را نشان میدهند. خیلی از آدمها هستند که در بیرون حس میکنی ابوذرند، اما با اندکی فشار، تغییر چهره میدهند. آنچه میخوانید شرح یک بازداشت کوتاه و سپس یک بازداشت یکساله است؛ در سال 49 و در سال 51.
1
سال 1349. رحلت آیتاللهالعظمی حکیم. کسی که پس از فوت آیتالله بروجردی مرجع جهان تشیع شناخته میشد. خبر كه منتشر شد همه ميخواستند بدانند مرجع بعدي شيعه كيست. ما شاگردان امام خمینی نظرمان بر مرجعیت ایشان بود. شاه پس از فوت آیتالله بروجردی در سال 1340 تصميم خطرناكی گرفته بود: انتقام از روحانيت. راهحلش هم چيزي نبود جز اينكه مرجعيت شيعه را به خارج از ايران ببرد. م معتقد بودیم ترفندش خطرناك است، و نبايد ميگذاشتيم اين اتفاق بيفتد. در آن اوضاع و احوال، دو ديدگاه متضاد وجود داشت؛ گروهی به دنبال پراكندگي مرجعيت بودند و گروهی به دنبال مرجعیت امام خمینی. با حضرات آیات رضا زنجانی، منتظری و ربانی شیرازی مشورت میکردم و در این موضوع همنظر بودیم که اعتراض به اوضاع سیاسی کشور باید از طریق روحانیت شیعه باشد و محور آن یک مرجع تقلید. اسامی را که مرور میکردیم، نامی جز امام نمییافتیم. حالا با درگذشت آیتالله حکیم، زمینه برای تبلیغ مرجعیت امام مساعدتر از همه وقت شده بود. با هدف تبلیغ برای مرجعیت امام به زادگاهم زنجان رفتم، وارد مسجدِ سيد شدم. هر كسي ميرسيد اين سئوال را ميپرسيد:« بالاخره مرجع اعلم پس از آيتالله حكيم کیست؟» من هم ميگفتم: «آقای سيد روح الله خميني.» فرداي همان روز بود که ماموران ساواک برای بازداشتم به خانه پدریام ریختند. خانه نبودم؛ بیخبر از همه جا با همسرم رفته بودم به منزل پدرش. در برابر یورش شبانه ساواکیها خانواده مقاومت کرده و مادرم كتك مفصلي خورده بود. از پدرم كه سراغ مرا گرفته بودند، او هم فکر کرده بود می تواند آن ها را گمراه کند و به ایشان گفته بود اسدالله براي حضور در مجلسي رفته به ده اسفناج. از قضا در آن روستا مراسم ختمی برقرار بود و ساواک هم به این تحلیل رسیده بود که حتماً آن مجلس در ده اسفناج به مناسبت درگذشت آقای حکیم برگزار شده و حتماً قرار است بیات همانجا آقای خمینی را به عنوان مرجعیت شیعه تبلیغ کند. روی همین تحلیل ساواکیها شبانه به ده ریخته بودند و خانه به خانه پی من میگشتند. من اما بیخبر از همه این بگیروببندها در خانه پدرهمسرم بودم. فردا صبح ساعت 8 از منزل پدر همسرم خارج شدم و به سمت خانهمان برگشتم و همین که وارد محله شدم، فهميدم که اوضاع از چه قرار است. کوچه پر از لباس شخصی بود. خيلي عادي سرم را پايين انداختم و قدم از قدم برداشتم. اما فايدهاي نداشت. یک مرد كت و شلواري سمتم آمد و گفت:« شما اسدالله بيات هستيد؟» گفتم:« بله.» مودبانه گفت:«شما بازداشتيد، سوار ماشين شويد.» سوار شدم و ماشين مستقيم رفت مقر ساواك زنجان. تا رسيديم وارد اتاق سجدهاي رييس ساواك زنجان شدیم که مشهور بود به تندی و خشونت؛ اهل فحش و بده و بيراه گفتن نبود، اما با تحقير كارش را جلو می برد. وارد اتاقش که شدم، حتي سرش را هم بالا نياورد. همانطور كه پروندههای روي ميزش را نگاه ميكرد و كاغذهاي پرونده را ورق ميزد، پرسيد «پس ماموريت داري آقاي خميني را به عنوان مرجع معرفي كني،آره؟» گفتم:«نه من چنين ماموريتي ندارم و درباره اين چيزي كه شما ميگوييد از كسي دستور نگرفتهام». راست هم ميگفتم؛ واقعا ماموريتي در كار نبود و بر اساس تشخيص خودم عمل ميكردم. سجدهای گفت «اصلاً به تو چه ارتباطی دارد که آقای خمینی چه می کند؟» بعد هم توصيه كرد که با طرفداران آقای خمینی کار نکن. تا اين حرف را زد فهميدم چيزي پيدا نكردهاند. اگر سندي داشت رفتارشان اینقدر ملایم نبود. خيالم كمي راحت شد كه ناگهان سجدهاي به زعم خودش شروع كرد به تحقير كردن من. پشت سر هم ميگفت «من تو را آدم حساب نميكنم، تو كسي نيستي و اصلا من از تو بدم میآید. اما براي پدرت و حاج نقي ارزش قائلم.» طوری این حرف را گفت که فهمیدم پدرم و حاج نقي قماشفروش را هم بازداشت كردهاند. آنها را داخل اتاق آوردند و سجده ای رو به پدر من کرد و گفت: «پسرت رساله آقاي خميني را آورده زنجان و در بازار به وسیله حاج نقی توزیع کرده.» بعدها فهمیدم که بنا بر گزارش یک طلبه، من، پدرم و حاج نقی بازداشت شده بودیم. چند ساعتي كه گذشت با وساطت آیت الله سید عزالدين حسيني امام جمعه زنجان که شاگرد آیتآلله بروجردی و امام بود و فردی محترم و مبارز، آزادمان كردند.
2
این بازداشت کوتاه اما پیشدرآمدی بر یک بازداشت طولانیتر بود. آقایان شیخ محمد شجاعی و سید مجتبی موسوی، جمعی از جوانان را با هدف مبارزه با بهائیت دور خود جمع کرده بودند و جلساتشان پررونق شده بود. البته من خیلی با مشی آنان همراه نبودم با این وجود یکی دوباری در جلسات آنها شرکت کردم و حتی یک باری جلسه آنها در منزل پدریام در زنجان برقرار شد. اطلاعیههای امام را با واسطه از قم به دست جوانان این محفل در زنجان هم میرساندم تا میان مردم توزیع کنند. ساواک به مرور نسبت به این محفل حساس شد تا اینکه سال 51 برخی از اعضای محفل را دستگیر كرد. حدس میزدم سراغ من هم بیایند. قم بودم و منظومه تدریس میکردم و منزلمان روبهروی حرم در کوچهای به نام حرمنما بود. يك روز در خانه بعد از نهار و در زمان استراحت، خواب عجیبی دیدم که خانه پر از عقرب شده و دو عقرب هم به من چسبیدهاند. سراسیمه بیدار شدم. در این لحظه دیدم درب منزل را خیلی محکم می زنند و تا در را باز کردیم، دیدم که تعدادی ساواکی داخل خانه ریختند و دو تای آنها دستان مرا چسبیدند. بلند نشده شروع كردند به تحقير و اهانت به من و همسرم. یکی از آنها قیافهای وحشتناک و نگاهی برافروخته داشت. بعدها فهمیدم که همان منوچهری معروف است. او را از تهران آورده بودند تا مرا بترسانند. خلاصه اینکه آن روز بازداشت شدم و مرا به شهربانی قم بردند. در اتاق رييس شهرباني قم مرا روی یک صندلی نشاندند و يك نفر پاهايم را گرفت و دو نفر هم دو دستم را. هر از گاهی منوچهری كه اولش روبروی من ايستاده بود، روي هوا بلند ميشد و به شکمم می زد. به نظر میآمد که از کارش لذت میبرد. کمی ترسیده بودم اما آمادگی چنین برخوردهایی را داشتم. به همین ترتیب چند ساعتی در شهربانی قم با کتک پذیرایی شدم. اینبار بازجویی در کار نبود و هدف ارعاب پیش از بازداشت و بازجویی بود. همان شب مرا به تهران و کمیته مشترك ضد خرابكاري فرستادند. به سلول شماره13، سلولی با یک و نیم متر عرض و سه متر طول، با در و ديواري سياه و لامپي كه دست كسي به آن نميرسيد و دو پتوی سیاه. نیمهشب مرا به اتاق بازجویی بردند و مامور بازجویی همان آرش معروف که جوانی حدودا بیست و هشت ساله بود. ميگفتند در حالت نشئه براي بازجويي ميآيد؛ ظاهرش چنین نشان میداد. بدون اینکه سوالی بپرسد شروع کرد به دادن فحشهای رکیک و شرمآور. در همین حین يك نفر ديگر هم وارد اتاق شد. کتاش را درآورد و شروع کرد به چرخاندن آن. هر دو دور من که روی یک صندلی نشسته بودم، میچرخیدند و میخواستند نشان دهند که بر من مسلطاند. ابزارهای مختلف شکنجه مانند شلاق در اتاق بود و میدیدمشان. با نام استاد و دکتر با هم گفتوگو و صحبت میکردند. بازجوها در کمیته مشترک خودشان را با اسامی استاد و دکتر صدا می زدند. یکی به دیگری میگفت دکتر جان مریض آماده است! و دیگری میگفت، استاد شما بفرمایید. آن شب با فحش، سیلی و کتک بازجوییهای من آغاز شد. در سوالهایشان ميخواستند یک اصل را القا کنند و آن این بود که ما نفوذناپذیر و شما آسیبپذیر هستید. میخواستند هرچه از ماجرای زنجان میدانم بگویم. پیش از من سه روحانی زنجانی و حدود چهل نفر از بچههای جوان زنجان دستگیر شده بودند. آنها قبل از من بازجویی شده بودند و نمیدانستم چه گفتهاند و باید حواسم را جمع میکردم كه چگونه حرف بزنم. ممکن بود آنها چیزهایی گفته باشند که با حرف من در تضاد باشد یا ممکن بود آنها چیزهایی را نگفته باشند و من بگویم و همه به زحمت بیفتیم. پاسخ به سوالات بازجو آرش، در چنین شرایطی آسان نبود.
3
بازجوها ترفندهای مختلفی را در بازجویی به کار میگرفتند که عیانتریناش، شکنجه بود. بارها در طول بازجویی سروصورتم غرق خون شد. فک و چند دندانم شکست. ضعف بیناییام یادگار شکنجههای ساواک است. وقتی وارد اتاق شکنجه میشدم آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سدا» را ميخواندم و ذکر «لا حول و لا قوت الا بالله» میگفتم. جز اینها، کلمه «الله» همیشه ورد زبانم بود. امکان ندارد سر کسی بشکند، دندانش خرد شود، پایش از شلاق زخم شود و درد را حس نکند اما شکنجه برای کسی که دنبال آرمان و مقصدی است، سبکتر میشود. بازجو خود را حق مطلق و متهم را باطل مطلق جلوه میداد. دنبال القاي اين قضيه بود كه توطئهای بزرگ در زنجان رخ داده و ما آن را کشف کردهایم و تو از ابعادش بیاطلاعی. ميگفتند گرفتار این توطئه شدهای. نقش منجی را به خود میگرفتند و میگفتند باید به ما کمک کنی تا هم خودت راحت شوی و هم به وظیفهات در کشف توطئه عمل کنی. گاهی بازجوها گافهای دیگران را در برابر متهم برای هم تعریف میکردند تا او را بترسانند. رفیقی داشتم که قبل از من دستگیر شده بود. يكي از بازجوها به او گفته بود که تو زنجانی هستی؟ او هم گفته بود بله. بازجو اسمی از کوچههای زنجان برده بود و او هم گفته بود که بچه همان محله است. رفیق ما که باور کرده بود بازجويش آدم خوبی است و میخواهد نجاتش دهد، سیر تا پیاز ماجراها را براي بازجو تعریف کرده بود. اما فقط بازجو نبود که ترفندهای خودش را داشت. زندانی نیز میتوانست ترفندهای خودش را در برابر بازجو به کار ببندد. امکان نداشت که کسی بازجو باشد اما در زندگیاش تحقیر نشده باشد. آنها یا برکنار شده از کار و جایگاه اجتماعی بودند یا از خانوادهای تحقیرشده میآمدند. وقتی به آنها میگفتم دکتر، واقعا خیال میکردند دکترند و مهربانتر میشدند. در دوران بازداشت و زندان با بازجوهایی مواجه شدم که نقاط ضعف زیادی داشتند و رژیم هم آنها را شناسایی کرده بود و ميدانست چطور از آنها كار بکشد. که چطور تبدیلشان کند به یک بازجوی سربهزیر.
4
پنجاه روزی میشد که در سلول انفرادی بودم و هر چند روز یکبار، مرتب بازجویی ميشدم. بازجویی میشدم و بعد از دو سه ساعت شکنجه با وضعی فلاکتبار به سلولم بازمیگشتم. نزدیک به پنجاه روز فقط با در و دیوار مانوس بودم و روز چهل و پنجم بود كه یک قرآن به من دادند و شد روز جشن من. مثل آزادی بود. حس میکردم دیگر تنها نیستم چند روزی هم دکتر بنیاسدی داماد مهندس بازرگان را به سلول من آوردند، اما پس از آن، منتظر سرنوشت بودم. پنجاه روز بود که نور و خورشید ندیده و درزیرزمینی محبوس بودم. تا اینکه مرا به طبقه سوم بردند؛ جایی که روزی دوسه ساعت نور خورشید داشت. وضعم از دوران حبس در زیرزمین بهتر بود اما سلولم درست بغل اتاق شکنجه بود. زیر شکنجه هیچوقت حس نکردم کم آوردهام اما شنیدن مدام صدای شکنجه دیگران بسیار آزاردهنده بود. صداي جيغ و ناله و فرياد هميشه بلند بود. یک شب یکی از خانم ها را برای شکنجه آوردند که انصافا زن مقاوم و بزرگواری بود. بچهاش را در مقابل او شکنجه میکردند، و صدای گریه بچه واقعا غم انگیز بود. همان ایام که کنار اتاق شکنجه محبوس بودم، فردی را همسلول من کردند که رفتارش متعادل نبود و بیخود ادا و اطوار در میآورد. صدای اتاق شکنجه یک طرف و دیوانه بازی در آوردنهاي این آدم هم از طرف دیگر، اعصابم را خرد کرده بود. یکی دیگر از اذیتهای ساواک همین بود که افراد غیرهمسنخ را در یک سلول بگذارند. یک شب بالاخره عصبانی و کلافه شدم. نیایش کردم. عنایتی شد. خوابی ديدم که قصه اش مفصل است و جای نقلش اینجا نیست. خلاصه اینکه بعد از آن قضایا حکم آمد که به بند عمومی بروم. بند عمومی در میان چهارصد زندانی سیاسی از طیفهای مختلف فکری، برایم واقعا آزادی بود. از آخوند و بازاری گرفته تا مجاهد و مارکسیست در بند عمومی بودند. از همان روز اول برای خودم یک برنامه جدی علمی تعریف کردم و کلاسهای یک یا دونفره تفسیر قران در اتاقها و داخل تختها برگزار میکردم. از جمله شاگردان این کلاس خصوصی تفسیر در زندان عبدالعلی بازرگان، حسین مظفری نژاد، عباس دوزدوزانی بودند. مدتی با استاد محمدتقی شریعتی هم اتاق بودم و مرحوم عسگراولادی و صادق امانی هم از دیگر همبندانام بودند. عزت شاهی رفیقی بود که یک ذره غل و غش نداشت. با همه گروهها و افراد رابطه خوبی داشتم. در میان مجاهدین خلق بیش از همه با کاظم ذوالانوار رفیق بودم و یادم هست که جزوه شناخت را که هنوز بیرون نرفته بود، در زندان برای مطالعه به من داد. مسعود رجوی هم در قصر بود که میگفتند در بازجویی خیلیها را لو داده و برای همین اعدام نشده است. موسی خیابانی هم همبند ما بود که زیر بازجویی محکم ظاهر شده بود. هنوز مسئله تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق پیش نیامده بود. با اینحال با کسی بحث ایدئولوژیکی نداشتم و آن را آفت زندان میدانستم. معتقد بودم که بجای نقاط دعوا باید بر نقاط مشترک یعنی مبارزه با شاه متمرکز بود. از این رو با چپها هم ارتباطم بد نبود. برای گلسرخی و جزنی به دلیل مقاومتی که کرده بودند، احترام قائل بودم و اعتقاد داشتم بیژن جزنی اگرچه مارکسیست است اما اهل فکر و اندیشه و قلم است و نباید او را تحقیر کرد یا کوچک شمردش. با این وجود مارکسیستها القا میکردند که مذهبیها زیر بازجویی کم میآورند و رفتار من باعث شده بود که آنها موضع ملایمتری در برابر مذهبیها داشته باشند. یکی از کارهایی که ترک آن در زندان، برای شما اتهام میآورد، مشارکت نکردن در نظافت بند و به اصطلاح خودمانی تی کشیدن است. هم بندان من می دانستند که من در این کار پیشقدم بودم. بر خلاف برخی دیگر از هملباسان که خوشنشین بودند، سعی میکردم در اموری چون نظافت، لباس شستن و جارو زدن همکاری کنم. زندان جایی است که گذشت لازم دارد. یک بار یکی از هملباسانام سر یک کاسه ماست دعوا راه انداخت. این اتفاق همیشه در ذهنم بود و بنابر تعصب آخوندیام خودم را میخوردم که چرا بخاطر یک کاسه ماست نام روحانیت خراب شود. زندان من در قصر 9 ماه طول کشید. در دادگاه بدوی به 3 سال محکوم شدم اما دادگاه تجدیدنظر حکم را به یک سال تقلیل داد. خاطرم است روز آزادی استاد شریعتی به شوخی میگفت «بیات این آزادی بر تو حرام است! تو اینجا درس و بحث داری و نمی گذاری وقت کسی به بطالت بگذرد» و من هم گفتم «خیلی ممنون از حکم فقهی شما استاد!»
اشتراکگذاری این نوشته
کد QR را اسکن کنید یا از لینک کوتاه بالا برای اشتراکگذاری این نوشته استفاده کنید