پاسخ حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی به سئوالی در باب محاربه و ارتداد

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

متن سئوالات ارسالی پیرامون محاربه و ارتداد و پاسخ های جامع مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی(مدظله العالی) به این سئوالات، به شرح زیر می باشد:

با عرض سلام خدمت مرجع عالی قدر تشیع، حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی و آرزوی سلامتی و توفیقات روزافزون برای آن بزرگوار، سئوالات خود را به شرح زیر خدمت دفتر معظم له ارائه می دارم :

سئوال اول-فرض کنید که فرد مسلمانی پس از مطالعات و تفکرات بسیار در باب ادیان آسمانی و به اختیار و اراده خود و با انتخاب جاری شده از تفکر، اقدام به تغییر دین خود کرده باشد. آیا از نظر معظم له چنین فردی مرتد بوده و محکوم به مرگ است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ لطفاً دلیل جاری شدن چنین حکمی برای شخصی را که از روی اختیار و اراده ای که خدا به تمامی انسان ها – به منظور انتخاب مسیر خود در زندگی- عنایت کرده است (خواه این انتخاب درست باشد یا غلط)، چنین تصمیمی گرفته است را توضیح دهید.

سئوال دوم-محارب چه کسی است؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام و تحیت؛ برای پاسخ دادن به مسائل مطرح شده فوق، لازم است -ولو به طور مختصر- در ضمن سئوال و جوابهایی بدانها پرداخت.

سئوال اول: فرض کنید که فرد پس از مطالعه و تفکرات بسیار در باب ادیان آسمانی و با اختیار و اراده خود -با انتخاب جاری شده از مطالعات و تفکر- اقدام به تغییر دین خود کرده باشد، آیا چنین فردی مرتد و محکوم به مرگ است؟ برای روشن شدن مسئله ابتدائاً باید به نکات زیر دقت شود.

نکته اول. دین عبارت است از مجموعه معارف، شناختها، باورها، اوامر و نواهی ای که از طرف خدای جهان توسّط جبرئیل (ع) به پیامبر وقت (ص) اعلام شده است. در واقع دین، حقیقت راه و رسم زندگی انسان را طوری ترسیم می کند که او را از نقطه حضیض به اوج، و از مرحله حیوانی و سبُعی، به مرحله مَلِکی و فوق آن سوق می دهد. دین عهده دار سعادت انسان در دنیا و آخرت است و هم معارف و شناختهای حقّه و درست را می آموزاند و در فرد ایمان و باور بوجود می آورد و هم راه رسیدن و نیل به آنها را، و از این جهت است که قرآن کریم حرکت و سلوک دینی را راه راست، صراط الله و صراط العزیز الحمید نامیده است. بنابراین اگر رسولان خداوند مردم را به دین و گرایشهای دینی دعوت کرده اند، برای این است که دین و دینی بودن، همان سیر و سلوک از مراحل گوناگون زندگیِ همراه با نقایص، سبُعیت، حیوانیّت و ورود به مراحل بالای آدمیت و انسان کامل شدن است. دوم اینکه با توجه به نکته ای که در بند اول توضیح داده شد، بدین مضمون که دین ترکیبی از بودها و نبودها، بایدها و نبایدها و اوامر و نواهی است و اساس این معارف، بر شناخت درست و ایمان  و اعقاد قلبی به آنهاست؛ بنابراین دین، تدین و دیانت در گرو فهمیدن درست، ایمان و التزام عملی به لوازم دین است، به همین جهت دین با زور، اکراه و اجبار قابل جمع نبوده و این دو (دین و اجبار) متضاد هم اند و اینکه در قرآن آمده است: “لااکراه فی الدّین”، دین به معنای فهمیدن درست و ایمان به مفاد و پیام آن است و این مسئله با اکراه فراهم نمی گردد. ایمان یعنی اتصال روح و روان که  اساس آن بر کشش و جذبه بوده و بدون حبّ و داد و  و انجذاب درونی و باطنی بدست نمی آید، در واقع اساس دین بر عشق، محبت، دلبستگی و تعلق خاطر است و پر واضح است که این مفاهیم از مقولاتی چون اکراه، اجبار، زور، تحمیل، ارعاب، تهدید، ارهاب و حتی تطمیع، فرسنگها فاصله دارد و اینکه در منابع دینی آمده است که آیا دین غیر از حب و بغض است، یعنی اساس دین بر محبت و اساس خلافِ دین که از آن کفر تعبیر می شود، بر بغض و کینه استوار است.

سوم. با عنایت به مطالب مذکور در بندهای یک و دو، باید دانست که پذیرفتن اصول معارف حقّه دینی با تعقل، تدبّر، برهان و استدلالِ صحیح می باشد و هم چنین پذیرفتن اوامر و نواهی دینی، مرهون معارف درست و ایمان به آنها و وثوق و اطمینان به صداقت، امانت، سلامت و عصمت رسولان الهی(ع) است. برای مثال وقتی که انسان با استدلال و برهان عقلی به این نتیجه برسد که عالم، خدایی دارد و آن خدا واجب الوجود و واجد کلیه کمالات و در نتیجه واجب العلم و القدره و دیگر کمالات، مبدأ عالم و غایت الغایات بوده و او رسولانی را برای سعادت بشر فرستاده و آنان را با ملائکه خود یاری فرموده است، از طریق ملائکه و رسولان خود، روش انسانی حرکت کردن را آموخته و اسم آن را دین گذاشته است و اکنون دینی که از ما خواسته شده مطابق آن عمل کنیم دین اسلام و دین نبی خاتم (ص) است. پیامبری که رسالتش کلّی است یعنی جن و انس، شرقی و غربی، سیاه و سفید را شامل می شود و برای گروه خاصی نیست. بدلیل خاتمیت دین، پیامبر آن نیز خاتم است و در نتیجه ناسخ همه ادیان گذشته و معنای ناسخ بودن این است که با آمدن این دین، آن ادیان دیگر منسوخ بوده و تبعیت از آنها، با علم به خاتمیت این دین کفایت نمی کند (هرچند افرادی که غافلند و اطلاع دقیقی از سیر و تطوّر ادیان الهی ندارند اگر از آن ادیان پیروی کنند، در صورتی که مقصّر نباشند معذور خواهند بود). بنابراین اگر عقل ما حکم می کند دینی زندگی کنیم، همین عقل حکم می کند از آخرین و کاملترین آنها که همان دین اسلام است تبعیت کنیم. مثل این است که دوره یک نظریه سپری گردیده و نظریات جدیدتری آمده باشد و نقصان و بطلان آن پیشینیان را اعلام کرده است. اکنون اگر به جای دین اسلام به سراغ ادیان دیگر برویم مثل این است که نظریات جدیدتر و علمی تر را رها کرده و مجدداً بسراغ نظریاتی برویم که زمانشان گذشته است. اگر فردی مسیحی، یهودی یا زرتشتی واقعی باشد، موظف است به تمامی مطالب تورات، انجیل و اوستا عمل کند و یکی از همین مطالب، موظف بودن به تبعیت از رسول خاتم(ص) است. بنابراین عقل آدمی اگر تحت تأثیر هواهای نفسانی و توهّمات و تخیلات قرار نگیرد، چنین حکم می کند که سراغ دین اکمل برود و دین اکمل و خاتم، دین اسلام است.

چهارم. همان طور که تذکر داده شد مبنای تدیّن، بر عقلانیت، فهم، باور و عشق استوار است. انسان در آغاز باید با دقت کافی و عقلانیتی مختار، آن را فهمیده و مورد تأمّل قرار دهد و آنگاه که به حقّانیت و درستی آن واقف شد، آن را بپذیرد. مادامی که فرد قانع نشده و دوباره سئوالات و پرسشهای زیادی در ذهن دارد، نمی تواند ادعا کند که نسبت به آنها علم، معرفت و ایمان دارد، چون ایمان، فرعِ بر علم و معرفت درست است و در غیر اینصورت تدین، تقلیدی از آباء،  اُمّهات و اکابر خواهد بود. باید دانست که در اصل دین و دینداری، نمی توان تقلید کرد و باید خود فرد به علم و یقین (و بالتبع ایمان) دست یابد و اگر انسان به صورت مختار و آزاداندیشانه، روی ادیان الهی مطالعه کرده و میان آنها به نوعی مقایسه بپردازد، خواهد دید که دین خاتم با توجه به آن عناصری که دارد جاودانه شده، و توانسته امروز، فردا و فرداها به تمامی توقعات و انتظارات بشریت،  پاسخی قانع کننده دهد. بنابراین زمانیکه گفته می شود فرد با آزادی و اراده کاملِ نشئت گرفته از تفکر، تصمیم گرفته دین خود را تغییر دهد، سئوالی که پیش می آید این است که آیا در این سیر تفکر به کم و کاستی در این دین رسیده است؟ که در این صورت باید مطرح کند و با متخصصانش در میان بگذارد تا شبهه اش مرتفع گردد، یا اینکه در دین جدیدی که انتخاب کرده، خصوصیتی برتر و شاخص یافته که بر دین پیشین ترجیح دارد که در این صورت نیز باید با متخصصان ادیان، این مسائل را در میان بگذارد تا حقیقت امر برایش روشن گردد. اما اگر سلیقه در میان باشد، مبرهن است که با توجه به ماورائی بودن دین و تحت انقیاد بشر و طبیعت دنیوی نبودن، اصل و فرعش را باید رسولان الهی مشخص کنند و درست و غلط آن، با شاخص های آنان قابل بررسی و ارزیابی باشد،  مگر آنکه خدای ناکرده انسان خودش را جای خدا بنشاند و بعنوان خدای زمین برای خود، دین و آئین درست کند که جای بحثش در یک مباحثه منطقی و صحیح نیست. بنابراین اگر در اصل پذیرش دین، آزادی فکر و انتخاب آزادانه ضروری است، در ادامه آن هم به همین صورت آزادی و انتخاب مشهود است. اما پس از آنکه انسان آزادانه و با درک کامل، درستی و حقانیت یک مسئله را درک کرد و خلاف آن را نادرست و غلط تشخیص داد، (درست مثل آنکه برای صحت یک مطلب استدلالی کند و این استدلال از حیث ماده و صورت درست باشد و با این استدلال درست، صحت آن مطلب مورد باور قرار گیرد)، معنا ندارد از آن عُدول کرد و بسراغ مطلبی رفت که غلط بودن آن مشخص است، مگر آنکه به این نتیجه رسیده باشیم که آن استدلال درست نبوده که در این صورت مشخص است راه را درست طی نکرده ایم. بنابراین تغییر دین یا به معنی کاستی در دین قبل یا اکملّیت دین جدید است که این فرض ها با خاتمیت دین اسلام قابل جمع نیست، مگر اینکه خاتمیت دین اسلام را نپذیریم که در این صورت نقطه نظر خود را باید تغییر دهیم؛ البته برخی معتقدند تغییر دین می تواند به صورت سلیقه ای انجام پذیرد که این مسئله نیز بسیار خطرناک بوده و راه را برای ساخته شدن ادیان تقلبی، انبیای دروغین، رمّالان و دزدان معرفت، می گشاید و به تبع آن ضایعاتی برای دین رخ خواهد داد که جبرانشان ساده نخواهد بود.

پنجم. ارتداد، مصدر باب افتعال از ماده ردّ و ردّه می­باشد به معنای رد شد، عبور کرد، قبول نیفتاد، مردود شد و پس داد، آمده است. در اصطلاح قرآن کریم، روایات اسلامی و فقهی آمده است: «اگر شخصی پس از تشرف به دین اسلام، از آن خارج شود و غیر آن را برگزیده و یا هیچ دینی را برنگزیند و لادین زندگی کند، مرتد است». به نظر می رسد ظاهر آیه ۲۱۷ سوره بقره که می فرماید: اگر کسی از دینی که دارد مرتد گشته، از آن خارج گردد و کفر بورزد، هر دو صورت یعنی چه دین دیگری برگزیند چه لادین زندگی کند را شامل می شود. پس اگر کسی از دین حقّه و در فرض قرآن پس از آنکه به آن ایمان داشته خارج شود، مرتد شده و این فرد اگر در وضعیت ارتداد از دنیا برود، در صف کافران قرار خواهد گرفت.

ششم. مرتد را فقها با توجه به روایات اسلامی به دو دسته کلی تقسیم کرده اند: ۱- مرتد فطری ۲- مرتد ملّی. مرتد فطری کسی است که با فطرت اسلامی به دنیا آمده و والدینش مسلمان بوده اند، در محیط اسلامی تربیت شده و پس از بالغ شدن از روی علم و اختیار دین دیگر یا لادینی را برگزیده است. اما مرتد ملّی کسی است که در محیط غیر اسلامی، از والدینی غیرمسلمان متولد شده و در همان محیط بزرگ شده اما پس از بلوغ به دین اسلام گرویده و سپس دوباره از دین اسلام برگشته است (چه به سمت وضعیت پیشین چه لادینی). لازم به ذکر است که ارتداد در هر دو جنس – چه زن چه مرد – تفاوتی ندارد.

هفتم. از نظر فقهی در صورتی که مرتد زن باشد، در هیچ کدام از دو دسته کلی تقسیم بندی، به هیچ وجه حکم اعدام برای او اعمال نمی شود و تنها در صورتی که نزد مجتهد عادل جامع الشرایط، ارتدادش ثابت شد با دستور وی تحت نظر گرفته شده تا مجدداً مسائل و مشکلات او مورد مداقه و بررسی قرار گیرد تا شرایط بازگشت او به دین اسلام فراهم شود.

اما اگر مرتد مرد باشد، به این شرط که سابقه دین دیگر و یا لادینی داشته، با حکم مجتهد عادل جامع الشرایط، تحت نظر گرفته شده و با بحث و بررسی در زدودن اشکالات، شبهات و ذهنیتهای وی کوشیده می شود تا بازگردد. اما اگر فرد مرتد فطری باشد، یعنی در محیط اسلامی زندگی کرده و از مزایا، ویژگی ها و جهات برجسته اسلام مطلع باشد، با فرض این­که از تمامی جهات، درستی عقاید اسلامی را قبول دارد و در عین حال از روی لجاجت و عناد آن را مردود و نادرست اعلام می دارد و در حقیقت برای دشمنی با اسلام مرتد شده، در این باره آراء فقها مختلف است. نظر اینجانب این است که مرتد فطری هم اگر توبه کند، پذیرفته می شود لیکن وقتی معلوم و مبرهن شد که چنین فردی مرتد است، اگر ازدواج کرده باشد و همسرش متوجه ارتداد او شود، آن عقد باطل شده و هر دو بر یکدیگر حرام می شوند و همچنین اموال او از مالکیتش خارج و به ورثه منتقل می شود. اما اگر بین خود و خدای خود توبه کند، با عقدی جدید می تواند ازدواج مجددی با همسرش انجام دهد و اگر دوباره کسب و کاری را آغاز کند، نسبت به آنها مالک خواهد بود. لازم به ذکر است که بعد از توبه، هیچ کس حقّ تعرّض به وی را ندارد، اما اگر خدای ناکرده عناد ورزیده و روی همان کفر و جحد خود اصرار کند (با تمامی شرایط فوق) خدای جهان اجازه داده با حکم شرع فقیه عادل جامع الشرایط اعدام شود.

هشتم؛ ممکن است کسی بپرسد مگر در دین آزادی نیست؟ با این حساب چرا فرد مجبور است دین را با زور بپذیرد؟ اصلاً چرا در اسلام برای این نوع موارد اجازه اعدام داده شده است؟ برای روشن شدن پاسخ سئوال به این نکته مهم و ضروری باید توجه کرد که خدای جهان، همانطور که برای انسان حرمت قائل شده و کشتن بناحق یک آدم را ، مساوی با کشتن همه انسانها و انسانیت می داند و کیفر آن را آتش ابدی جهنم قرار داده است، برای خودش و دینش هم حرمت قائل است. اگر ما برای انسان حریم و حرمت قائلیم، برای خدای عالم و دینش نیز باید حریم و حرمت قائل شویم. کسی که با خدا و دین خدا، از روی عناد، لجاجت و کینه مقابله کند و هیچ دلیل موجه و منطقی برای این مقابله نداشته باشد، خدا اجازه دفاع داشته و از خود دفاع می کند، چون خدای عالم انسان را برای کمال خلق کرده است و کسی که با خدا دشمنی ورزیده و عناد از خود نشان دهد، پیدا است که نمی خواهد خودش را با خالق عالم و حرکت کلی جهان، همسو و هماهنگ سازد.

انبیاء از جانب خدا رسالت دارند تا دین را از قِبَل او برای بندگانش ارمغان آورند تا بندگان، خود را با آن منطبق ساخته و سعادت خود را بدست آوردند، و زمانی که در برابر خدا و رسولانش ایستادند و از خود انعطاف نشان ندادند، بطور طبیعی زیانش را خواهند دید. اما نکته بسیار مهم در این باره این است که ارتداد به سادگی قابل اثبات نیست و دیگران حق ندارند هرکسی را با این صفت مورد تهمت قرار دهند. اگر با فردی روبرو شدند که اشکالات و ایراداتی داشت و اهل منطق  و استدلال بود، دانشمندان دین موظفند با کمال امنیت و بدون کوچکترین نگرانی و دغدغه، شرایط بحث و گفتگو با او را فراهم ساخته و با مباحثه، مناظرات فنی و علمی، شبهاتش را مرتفع سازند. صرف سئوال کردن یا حتی ایراد شبهه و اشکال، اگر منطقی باشد و برای مباحثه و مناظره یا برای تفهیم و تفهم فراهم آمده باشد، موجب کفر و ارتداد نیست، بلکه امری حسن و نیکوست چرا که در ارتداد عناد، کینه توزی و لجاجت ملحوظ است.

این موضوع قابل تاکید است که اگر فردی بواسطه عدم اقناع شدن زا سوی عالمان دین، به سوی دین دیگری و یا بی تفاوتی نسبت به اصل دین گرویده شود، مطابق اصول قرآنی و عقلی و روائی این علمای دین هستند که باید پاسخگو باشند.

جواب سئوال دوم: سئوال این بود که محارب کیست؟ این سئوال مخصوصاً برای جوامعی مانند ایران که حکومتی دینی مانند جمهوری اسلامی را با محتوای احکام دینی تجربه می کنند، مورد ابتلاء است و اگر چارچوب تعریف آن از زوایای مختلف، روشن و مشخص نگردد، امکان سوء برداشت و حتی سوء استفاده از آن وجود دارد. از طرف دیگر این کلمه علاوه بر اینکه حامل بار سیاسی و فرهنگی فوق العاده ای است، بار حقوقی عمیقی نیز دارد و به همین جهت، مفسران قرآن کریم، وقتی که به تفسیر آیه محاربه می رسند و فقهای بزرگ فریقین، وقتی در کتاب حدود به حد محارب می رسند، ابتدا چارچوب تعریفی محارب و محاربه را ذکر، و با شاخصهای خاصی مصادیق محاربه را بیان کرده و سپس به کیفر آن می پردازند. به همین جهت لازم می دانم به طور دقیق و روشن در ضمن بندهای زیر به توضیح آن بپردازم به امید اینکه مفید واقع شود.

بند الف: محاربه، حراب و حرابه، مصدر بوده و از باب مفاعله می باشند مانند کاتب، یکاتب، مکاتبهً، کتاباً، و کتابهً که ثلاثی مجردِ کاتَبَ، کتب، و محاربه و حرابه، حرب است و اگر از باب تَعِبَ باشد، به معنی غارت کردن و تُعِبَ بصورت مجهول، به معنی غارت شدن مال است. حَرَبَ به معنی مقاتله، جنگیدن و پیکار است و به دشمنان اسلام که در حال جنگیدن با مسلمانان هستند، مُحارب و به کافران در حال جنگیدن با مسلمانان کافران حَربی گفته می شود.

به نظر می رسد فقهای ما که محارب را بدین شکل تعریف کرده اند که محارب کسی است که بر روی مردم اسلحه بکشد تا آنان را ترسانده و نیز بقتل و غارت آنان بپردازد، با لحاظ کردن همان معنای لغوی است، اگرچه در قیودی که در تعریف اخذ کرده اند، نوع نگاهشان به تفسیر مبارکه و روایات مربوط به باب محاربه بی تأثیر نبوده است که البته در خلال بندهای آتی بیشتر روشن خواهد شد. بنابراین می توان گفت حرب، بمعنی جنگ و محاربه به معنی جنگیدن با کسی است؛ مانند کَتَب که به معنای نوشتن و کتابت به معنای فرستادن نامه برای کسی است. با این تعریف، حرب به این معنا در برابر سِلم و محاربه در برابر مسالمت قرار دارد.

ب: همان طور که گفته شد حرب به معنی جنگ است و جنگ، واژه ای است که ساز و کار مناسب خود را می­طلبد؛ به صورت طبیعی در حرب (به معنی جنگ) نیروی جنگی، ادوات جنگی و تجهیزات مورد نیاز ضروری است، لیکن در ادبیات قرآن، گاهی حرب در معنائی به کار  برده می شود که به معنای جنگ مصطلح نیست؛ علی الظاهر این گونه است که قرآن کریم در معنای حرب، نوعی تصرف فرموده و دامنه و دایره آن را از جنگ مصطلح نظامی، به جنگ فرهنگی و اقتصادی نیز توسعه داده است، مثلاً در آیه ۱۰۷ سوره توبه اقدام به ساختن مسجد، که نوعی کانون فکری، عقیدتی و فرهنگی به حساب می آید، در برابر مسجد رسول خدا(ص) از مصادیق محاربه با خدا و رسول خدا (ص) شمرده شده است؛ یا در آیه ۲۷۹ سوره بقره گرفتن ربا و ترویج آن، نوعی محاربه و جنگ با خدا معرفی شده. بنابراین اگرچه حرب در لغت به معنای جنگ است و درون حرب استفاده از سلاح عصر و زمان مستتر، لیکن در ادبیات و فرهنگ قرآنی هر نوع جنگ و مبارزه سازمان یافته علیه اسلام و امّت آن، از مصادیق حرب و محاربه با خدا به شمار رفته و نوعی جنگ با خدا و رسول او محسوب گردیده است. اگرچه آن بارِ حقوقی و کیفری که محاربه با سلاح برای ایجاد ناامنی و فساد اجتماعی با خود دارد، بقیه مصادیق محاربه ندارند و نوع برخورد با هر کدام از آنها، روش و شیوه خاص خود را دارد که در فقه، اخلاق و دستورات اقتصادی اسلام تعریف شده است.

ج:  هدف ما در این نوشتار بیان این مطلب است که معلوم شود به هر شخصی نمی توان به عنوان محارب نگریست و به هر نوع اعتراض و مخالفت، نمی توان اسم محاربه را اطلاق کرد. در ضمن، حتی مواردی که خود قرآن کریم بر آنان عنوان محاربه را اطلاق کرده و عمل آنان را محاربه نامیده(مثلاً ربا خواران و کسانی که مسجد ضرار را در برابر مسجد قبا ساختند) ولی با آنان مانند محاربان مذکور در آیه ۳۳ سوره مائده برخورد نکرده است (رسول خدا(ص) مطابق دستور الهی، با بانیان آن و همچنین ربا خواران، مثل محاربان مورد بحث عمل ننموده است). بنابراین اولاً هر کسی را نمی توان محارب و هرکاری را محاربه خواند، ثانیاً همه محاربان دارای یک حکم و کیفر مساوی نیستند و قضات صادر کننده حکم و صاحبان قلم نیز، باید مراقب باشند که گفتن هر حرفی در هر جایی و برای هر شخصی، باید روی ضابطه و تعریف خاص حقوقی اش صورت گیرد و دستور دادن و حرف زدن به صورت مِن عِندی ، خود از مصادیق هتک حرمت و اهانت به مومن بوده و مستوجب تعزیر شرعی است و اگر از روی عمد و تقصیر باشد، موجب فسق، سلب عدالت و سلب صلاحیت از قضاوت خواهد بود.

د: در بند «ج» نتیجه این شد که محارب و محاربه مورد نظر سوال کننده و توضیح دهنده، محارب و محاربه خاصی است که در آیه ۳۳ سوره مائده آمده و فقهای عظام، آن را در کتاب القضا و باب حدود تعریف کرده و احکام آن را بیان فرموده اند. بنابراین در این بند میخواهیم این آیه مبارکه را که مبنای حقوق جزائی محاربه است را مورد تأمل و بررسی قرار دهیم تا روشن گردد که محاربه در لسان قرآن (آیه مورد بحث) به چه معناست و طبق دلالت این آیه، محارب چه کسی است. آن آیه مبارکه که مبنای تشریع قانون مربوط به محارب و محاربه است این است: «انّما جَزاءُ الذین یحاربون الله و رسوله و یَسعَون فی الارض فَساداً أن یُقَتّلوا أویُصَلَّبوا أوتُقَطَّع أیدیهم و ارجُلُهم مِن خِلافٍ أو یُنفَوا من الارض ذلک لهم خِزیٌ فی الدّنیا و لهم فی الاخره عذابٌ عظیم- إلّا الّذین تابوا من قبلِ أن تَقدِروا علیهم فَاعلَموا أنّ اللهَ غَفورٌ رحیم- سوره مبارکه مائده، آیات ۳۳- ۳۴». ترجمه: همانا کیفر آنانی که با خدا و رسول خدا(ص) به جنگ برخیزند و در روی زمین بکوشند فساد به وجود آورند غیر از این نیست که یا کشته شوند یا به دار آویخته گردند و یا این که دست راست را با پای چپ و یا بالعکس به خلاف ببرند و قطع کنند و یا اینکه نفی بلد شده و از سرزمین صالحان تبعید شوند و این ذلت و خواری، عذاب دنیوی آنها است و اما در آخرت، باز در دوزخ به عذابی بس سخت و بزرگ مبتلا خواهند شد مگر کسانی که قبل از دست یابی به آنها توبه کرده و از کارشان نادم شوند، پس بدانید خدای عالم بخشنده و مهربان است و توبه کنندگان را عذاب نخواهد داد.

دقت در این آیه کریمه با توجه به کلمات به کار برده شده در آن و ویژگی ها و نکات ادبی، به خوبی مشخص می­کند که آیه مبارکه در حد بیان این مطلب است: محارب کسانی اند که در مقام جنگ با خدا و رسولش برآمده و این جنگ را با کوشش در ایجاد فساد در روی زمین بروز داده و ظاهر می سازند و از آنجایی که جنگ با خدا به صورت حقیقی امکان پذیر و معقول نیست، پس جنگ در اینجا با آیات، مظاهر و دستورات خدای عالم است.  اما نکته مهم این است که این جنگ صورت کلی و عام ندارد، یعنی به هرگونه مخالفت، عنوان حرب با خدا اطلاق نمی گردد بلکه باید به گونه ای باشد که به خدا و رسولش، بصورت یکسان مرتبط گردد. پس اگر معنای محاربه به صورت عام، کلی و مَجازی شامل هر نوع مخالفت با احکام الهی و هر نوع ظلم، اسراف و عصیان باشد اما به قرینه عطفِ «و رسوله»، دلالت دارد بر اینکه این محاربه باید در صدد حذف، ابطال و نابودی اثری باشد که رسول خدا با ولایت و اختیارات بدست آورده از جانب خدا، ایجاد کرده است، مانند محاربه و جنگی که کفار با رسول خدا کردند تا او را مستأصل کرده و اگر بتوانند نابود سازند و یا کاری که دزدان راه و قطّاع الطریق، انجام می دهند تا امنیت عمومی جامعه را به هم ریخته و متزلزل کنند و زندگی را برای شهروندان ناامن سازند. جمله “و یسعون فی الارض فساداً” با جمله فعلیه و بصورت جمع مضارع و مقید باکلمه “فساداً” که مصدر است و در موضع حال قرار گرفته، نشان می دهد محاربان کسانی اند که با سازماندهی خاص و به صورت دسته جمعی و گروهی، با برنامه ­ریزی ویژه به جنگ خدا و رسولش آمده اند و با ایجاد آشوب، فساد عمومی و بستن راه ها، می خواهند امنیت عمومی را مختل سازند. بر همگان روشن است که رسول خدا با همه کفار، مثل محاربان عمل نکرده حتی پس از آنکه بر آنان پیروز گردیده است.

بنابراین مراد از محاربه، شرک، کفر و ارتداد نیست و مراد از آن، اخلال در امنیت جامعه و عموم است و آن تحقق نمی یابد مگر در صورتی که ترس عمومی، دلهره و نگرانی بر همه و یا اکثریت ساکنان کشور چیره و غالب گردد و این نوع ترس و وحشت عمومی صرفاً با تظاهرات و حضور بدون اسلحه کشنده، امکان پذیر نیست. پس محاربه عبارت است از اینکه افراد و یا گروه هایی با دست گرفتن اسلحه، موجب خوف، وحشت و نگرانی مردم شده و امنیت آنان را به هم بریزند، و از همین جا به دست می آید که اگر فقیهان ما در تعریف محاربه استفاده از سلاح را قید کرده اند، با توجه به روایات اهل بیت(ع) بوده است و روایات اهل بیت(ع) تفسیر و تشریح همان چیزی است که در قرآن آمده و توضیح آن در سطور بالا آمد.

ه: در این بند به عبارات بعضی از فقهای بزرگ شیعه و سنی اشاره می شود تا معلوم گردد با کمال تاسف، امروز افرادی با تکیه به مناصبی راجع به مفاهیم دینی اظهارنظر می کنند که شرایط و خصوصیات الزامی برای اظهارنظر در باب این نوع مسائل را نداشته و به همین دلیل از عناوینی استفاده می کنند که بدون تردید و با تصریح آیات و روایات متعدد، می بایست در انتظار تحمل کیفر سخت الهی باشند؛ اینجانب به دلیل سابقه حضور در دستگاه قانون گذاری و مسوولیت های قضائی متعدد که در اوایل پیروزی انقلاب بر عهده داشته ام، حساسیت مسأله را به طور ملموس درک می کنم، چرا که با یک خطا ممکن است کسی به قتل برسد، دستی قطع گردد، زنی بدون مجوز، از شوهر قانونی و شرعیش جدا گردد و مال حلالی به حرام و یا بالعکس تبدیل شود. لذا کمااینکه در پاسخ به سئوالات متعدد دیگر تصریح کرده ام، تأکید می کنم که صاحب مناصب باید مراقب آراء و تصمیمات خودشان باشند و خود را در محضر خدای قهّار ببینند. به همین جهت به  آراء فقیهان اسلام اشاره می کنم:

قاضی ابن برّاج از اعلام قرن چهار و پنج هجری، در کتاب ارزشمند خود (المهذّب: جلد ۲، ص۵۵۳) این طور می فرماید: اگر کسی از اهل ریبه و اشقیاء بوده و از اراذل و اوباش و دارای طینت بد و سوء سریره باشد، سلاح خود را بیرون بکشد و به مردم نشان دهد، چه این کار را در خشکی انجام دهد یا در دریا، در شهر باشد یا در غیر شهر، در محیط اسلام و دنیای اسلام باشد و یا در دیار شرک، شب باشد یا روز، محارب است.

شهید اول می فرماید محاربه عبارت است از اینکه انسان شمشیر یا سلاح دیگری را به روی مردم بکشد تا آنان را بترساند، چه در خشکی باشد چه دریا، چه روز باشد چه شب، چه در آبادی باشد چه در صحرا، زن باشد یا مرد، قوی باشد یا ضعیف، به شرطی که از اهل ریبه و اشقیاء باشد.

شهید ثانی مانند شهید اول است منتهی با این شرط که اگر طرف از آدمهای خبیث و پلید (اهل ریبه)باشد، قصد ترسانیدن را شرط لازم نمی داند بلکه در نظر او محارب کسی است که سلاح به روی مردم بکشد و آنان را بترساند ولو اینکه قصدش اخافه نباشد بلکه اگر از اهل ریبه باشد در محاربه قصد اخافه شرط نیست (شرح لمعه: ج ۹، ص۲۹۰، با حاشیه مرحوم کلانتر).

ابن جُنید فرموده است در صدق محارب و محاربه، مرد بودن شرط است. ابن جنید تمامی شرط های پیشین را می پذیرد به اضافه اینکه معتقد است شرط صدق عنوان محارب، مرد بودن است (شرح لمعه: ج۹، ص۲۹۰، حاشیه).

محقق اردبیلی در کتاب زبده البیان (ص۶۶۴) می نویسد: محارب کسی است که سلاح به روی مردم بکشد تا آنان را بترساند و متوحّش سازد، چه در خشکی باشد چه دریا، در آبادی باشد یا غیر آبادی؛ و در توضیح آن بر این تأکید دارد که مراد از تشهیر اسلحه و گشودن سلاح به روی مردم، هر نوع سلاح برکشیدن و ترساندنی نیست بلکه باید به قصد تصاحب اموال مردم باشد به شرطی که اگر آنها اموالشان را واگذار نکنند، کشته شوند.

شیخ محمد حسن صاحب جواهر در کتاب جواهر الکلام (ج۴۱، ص۵۶۴) می نویسد: محارب کسی است که اسلحه بر مردم بکشد و یا اینکه با خود بردارد تا مردم را بترساند و محاربه خدا و رسول او اینگونه تحقق می یابد که شخص هرکسی را که نباید بترساند، بترساند.

شهید اول مجددا در دروس می فرماید: هرکس سلاح بر مردم بکشد برای اینکه آنان را بترساند محارب است.

سبزواری در مهذب الاحکام (ج۲۸، ص ۱۱۸) می گوید: محارب به کسی می گویند که اسلحه خود را بکار گیرد تا در جامعه و روی زمین از طریق کشتار مردم، غارت اموالشان و هتک حرمت و تجاوز به ناموس، چه در خشکی باشد چه در دریا، فساد ایجاد کند.

ابن ادریس حلی در سرائر (ج۳، ص۵۰۵) چنین می نویسد: اختلافی میان فقهاء وجود ندارد که آیه ۳۳ سوره مائده، شامل قطّاع الطریق (دزدان راه) می شود و به اعتقاد ما، هر کسی که اسلحه به روی مردم بگشاید و مردم را مورد ارعاب، تهدید و وحشت قرار دهد، در هر جا و در هر حالی که باشد عنوان محارب بر آن صدق می کند.

ابن رشد که از فلاسفه بزرگ دنیای اسلام و عرب می باشد و در عین حال فقیه و مفسر برجسته ای نیز هست، در کتاب ارزشمند بدایه المجتهد (ج۲، ص ۴۰۵) چنین می نویسد: حِرابه و محاربه عبارت است از کشیدن سلاح به­ روی مردم و گرفتن و قطع سبیل آنان، در صورتی که خارج از شهر باشد. این تعریف مورد اتفاق همه پیشوایان اهل سنّت است هرچند به عقیده مالک، داخل و خارج شهر فرقی نمی کند ولی به نظر ابوحنیفه، محاربه همیشه در خارج شهر صورت می گیرد و در داخل شهر عنوان محاربه بر آن صدق نمی کند.

اینها نمونه هایی از آراء و نظرات فقیهان بزرگ از فریقین درباره محاربه است و با بررسی و ملاحظه مجموعه این اقوال و آراء، بروشنی بدست می آید که: اوّلاً در محاربه، اسلحه کشیدن و یا حداقل حمل سلاح بطوری که مردم آن را مشاهده کنند، مورد اتفاق است. ثانیاً غرض از آن باید ترساندن، و ایجاد رعب و وحشت در مردم باشد و شاید ابوحنیفه که می گوید در داخل شهر محاربه صدق نمی کند به همین جهت است، که حمل سلاح در داخل شهر ممکن است امری عادی تلقی شود و نوعاً موجب ارعاب و ترس مردم نشود. هرچند این مطلب اینگونه نباید بیان شود و درست نیست و مراد از محاربه هرگز صرفِ حمل سلاح نیست، بلکه کشیدن آن بر روی مردم است. ثالثاً این تجریدِ سلاح(اسلحه کشیدن) و استفاده از آن باید برای اخافه (ترساندن) مردم، باید با نیت افساد و همراه با اخلال نظم عمومی و به قصد غارت و نهب اموال مردم باشد، بنابراین اگر این شرطها را نداشته باشد محاربه در آن مورد صدق نمی کند. رابعاً باید از مصادیق دشمنی با خدا و رسول خدا باشد، یعنی کسانی را که نباید بترساند، بترساند و به عبارت دیگر محاربه جایی است که خدا و رسول خدا آنجا را محترم دانسته و ورود به آنجا را حرام و ممنوع ساخته اند.

و: روایات زیادی از اهل بیت(ع) یا از طریق اهل سنت در این باره به ما رسیده است. اگرچه نوعی تفاوت میان این روایات مشهود است، ولی با ملاحظه آنها نوعی همسوئی و هماهنگی میان آیه کریمه و روایاتِ باب و آراء فقها، کاملاً به چشم می خورد که برای اهل تحقیق قابل توجه است. از باب نمونه به بعضی از آنها اشاراتی می کنیم:

صاحب تفسیر گرانسنگ المیزان استاد علامه طباطبائی، در تفسیر آیه مبارکه ای، تحت عنوان بحث روایی (ج۵، ص۳۵۸ المیزان) حدیثی را از اصول کافی از امام صادق(ع) در شأن و جهت نزول آیه محاربه به این مضمون نقل می کنند که گروهی از قبیله بنی ضبّه که بیمار بودند به حضور رسول خدا(ص) رسیدند. پیامبر خدا(ص) به آنان فرمودند در مدینه بمانید هروقت حالتان بهتر شد، شما را همراه دیگر مجاهدان مسلمان در قالب سرایا (لشکری که خود پیامبر در آن نباشد) اعزام خواهیم کرد. آنان تقاضا کردند که در مدینه نمانند و هرجا بیرون از مدینه که صلاح است، آنان را بفرستند. در اطراف مدینه منطقه­ ای بود که شترهای صدقه و زکات را در آنجا نگهداری می کردند و عدّه ای از نیروهای اسلام مسوولیت حفاظت، نگهداری و چراندن آنان را برعهده داشتند، این گروه را به همانجا اعزام داشتند. آنها از شیر شتر به عنوان غذا، تغذیه می کردند. پس از مدتی که حالشان بهتر شد و قوی گشتند، سه نفر از شتربانان را به قتل رسانده و فرار کردند. رسول خدا(ص) پس از اطلاع، علی ابن ابی طالب(ع) را به سمت آنان فرستاد و آن حضرت آنان را در صحرایی نزدیک مرز یمن پیدا کرد که سرگردان شده و نمی توانستند از آنجا بیرون بروند. امام همه آنها را نزد رسول خدا آورد و در همانجا آیه ۳۳ سوره مائده، مربوط به محاربان، از طرف خداوند و توسط جبرئیل نازل گشت.

همین روایت را با مقدار کمی تفاوت، شیخ طوسی در تهذیب به واسطه ابی صالح از امام صادق(ع) نقل کرده است، کمااینکه این روایت را محدثان اهل سنت نیز در جوامع حدیثشان آورده اند. آنچه که در جوامع اهل سنت آمده است اضافاتی دارد که در روایات رسیده از اهل بیت وجود ندارد که البته روایات رسیده از معصومین، با کتاب خدا بیشتر منطبق است.

مرحوم کلینی نیز در کافی حدیثی را از امام هشتم(ع) بدین مضمون نقل می کند که از امام درباره تفسیر آیه مبارکه ۳۳ و ۳۴ سوره مائده، سئوال کردند آن چه نوع عمل و کاری است که اگر محارب آن را مرتکب شود، به یکی از این کیفرها و مجازات ها خواهد رسید؟و امام(ع) در جواب او فرمودند: کسی که وارد میدان جنگ با خدا و رسولش می شود، محاربه میکند و می کوشد فساد در زمین بپا سازد، اگر مرتکب قتل شود و کسی را بناحق بکشد او را می کشند، اگر هم مرتکب قتل بناحق گردد و نیز اموال آنان را غارت کند و با خود ببرد، دست و پایش بر خلاف یکدیگر بریده می شود و اگر تنها سلاح به روی مردم بگشاید و محیط را ناامن سازد و موجب رعب و وحشت مردم گردد و امنیت عمومی را مختل سازد، ولی به قتل و غارت مردم دست نزند، از آن شهر تبعید می گردد.

مطابق این حدیث شریف، کیفر محارب متناسب با کار و نوع اعمالی است که وی در ارتباط با جامعه انجام می دهد و در حقیقت، نحوه کیفر او را نوع عمل خود محارب مشخص می کند و شکل می دهد و این معنا را در چندین حدیث معتبر، مرحوم شیخ حرّ عاملی در وسایل الشیعه در جلد ۲۸ – باب ۱ و ۲ و ۳ – ابواب حد محارب، ذکر کرده است و اینکه در بعضی از روایات صحیحه آمده است، امام مخیّر است هر کدام از این انواع کیفرها را درباره محارب انجام دهد، علی الظاهر مطابق با قول عامه است که در این صورت این حکم را یا باید حمل بر تقیه کرد همانطور که شیخ این نوع جمع کرده است، یا باید گفت روایات اختیار امام با ظاهر آیه نمی سازد چرا که آیه نشان می دهد اختلاف در انواع حدود محارب، با توجه به اختلاف مراتب فساد و افساد فی الارض مشخص می شود؛ واضح است که ایجاد تردید میان کشتن با قطع دست و پا برخلاف یکدیگر یا نفی بلد و تبعید، با توجه به اینکه آنها امور متباین و غیر متجانس هستند و هیچگونه موازنه و مشابهتی در بین آنها وجود ندارد، خود قرینه عقلیه ای است بر اینکه انتخاب هرکدام از آنها باید متناسب نوع محاربه و افسادی باشد که شخص محارب خدا و رسولش انجام می دهد. در حقیقت ایجاد تردید برای اختیار نیست بلکه برای بیان این مطلب و نکته اساسی است که محاربه و افساد، یکنواخت نیست و دارای انواع مختلف و درجات گوناگون و مراتب متنوع بوده و رهبران جامعه باید با رعایت تنوع فسادها و اختلاف مراتب آنها، کیفر متناسب را برگزیده و شرایط امنیت عمومی را فراهم سازند و عرصه را برای تکرار این نوع کارها محدود سازند و با استفاده از سلاح رافت عمومی و منطق، همه مردم را خاطر جمع کنند و هم زمینه را برای توبه محارب مهیا سازند. لذا در روایات متعدد آمده است اگر محارب قبل از دستگیری توبه کند، از کیفر محاربه رهایی خواهد یافت و این معنا از آیه ۳۴ سوره مائده دریافت می شود.

جمع بندی و نتیجه گیری: با توجه به مجموعه مطالبی که در بندهای  فوق گفته شد مطالب زیر بطور حتم بدست آمد؛

یک: محارب، محاربه و حراب، اگرچه در اصطلاح فقیهان معنای مصطلحی خاصی دارد لیکن به همان معنای لغوی بکار برده شده و در همان معنای جنگ و مخالفت استعمال شده است.

دو: در قرآن کریم محاربه گاهی در رباخواری و گاهی در ایجاد مرکزیت ضد اسلام، خدا و رسولش (رک. مسجد ضرار) استعمال شده است اگرچه همه اینها از مصادیق محاربه در اصطلاح قرآن است ولی هیچ کدام محاربه فقهی محسوب نمی شود و مرتکب آنها، کیفر محاربه را ندارد.

سه: محاربه و محارب مورد بحث به معنی اخصّ آن است و این نوع محاربه، دارای شرایط زیر است ۱- شخص از اسلحه استفاده کند ۲- استفاده از اسلحه برای ارعاب مردم باشد ۳- این ارعاب به قصد ایجاد فساد در جامعه صورت گیرد ۴- در صورتی که طرف از اهل ریبه و معروف به خباثت، خبث سریره و شرارت باشد، شب یا روز اگر بطور مسلّح ظاهر شود و موجب ناامنی گردد، می توان گفت همینکه اینگونه در ملأ عام ظاهر می شود از مصادیق محاربه است ۵- گرفتن اسلحه برای تمرین و امثال ذلک نباشد ۶- از باب مناسبت حکم و موضوع، می توان گفت محارب کسی است که در خود شأنیت محاربه با خدا و رسولش و افساد فی الارض را داشته باشد، بنابراین اگر کسی و یا کسانی دست به سلاح برده و ظاهر هم بکنند ولی این امر مشخص باشد که این شانیت را نداشته اند که بتوانند در مردم ایجاد رعب و وحشت کنند و موجب فساد در زمین گردند، از امثال محاربه نیست ۷- و نیز از همین جا باید گفت انگیزه محاربان جنگ با خدا، رسولش، افساد فی الارض و ایجاد ناامنی عمومی است تا از این طریق اموال مردم را بطور علنی تصاحب کرده و غارت کنند و مردم از ترس جان و ناموسشان، دست از اموالشان بشویند. پس در مورد دست بردن به سلاح اگر برای تمرین باشد و یا تنها برای اخافه شخص خاصی صورت گیرد، بطوری که از وی حساب ببرند بدون اینکه قصد قتل، غارت اموال، تجاوز بنفوس و اعراض داشته باشند، محارب صدق نمی کند.

آیا تمایل به دریافت آخرین اخبار و اعلانات دارید؟
خیر
بله