چهارشنبه , ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
آخرین خبرها
خانه » آخرین اخبار » مشروح گفتگوی وب سایت خبری-پژوهشی جهان قرآنی(وکنا) با حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی پیرامون فقه و مرجعیت شیعه

مشروح گفتگوی وب سایت خبری-پژوهشی جهان قرآنی(وکنا) با حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی پیرامون فقه و مرجعیت شیعه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مشروح گفتگوی وب سایت خبری-پژوهشی جهان قرآنی(وکنا) با حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی(مدظله العالی) پیرامون فقه و مرجعیت شیعه که در تاریخ سیزدهم فروردین ماه ۱۳۹۶ توسط این وب سایت منتشر شده، به شرح زیر می باشد.

این گفتگو توسط آقای علی سمیعی زاده به همراهی آقایان مهدی سلیمانی، سید صادق برقعی و حامد سرلکی انجام شده است.

———————–

با صراحت می گوید و لهجه ترکی شیرینی که احادیث و روایت ها را با آن بیان می کند، ناخودآگاه به دل می نشیند. گفتگو با آیت الله از بحث فقه و مرجعیت شیعه آغاز می شود و با موضوع شبهاتی نظیر بشری بودن تجربه وحی، محدودیت های تقلید و نسبت احکام و اخلاق ادامه می یابد تا جایگاه فعلی قرآن در حوزه های علمیه و نقش رسانه ها در نظام اسلامی؛ معتقد است که مرجعیت ناظر به قدرت، مرجع است؛ اعتقاد دارد بنای دین، ورود به جزئیات نیست مگر در موارد خاصی مثل نماز و روزه و امثالهم و اینکه فقه در جزیی ترین مسائل دخالت کند را تصور درستی نمی داند؛ آیت الله العظمی بیات زنجانی ، شاید یکی از سیاسی ترین مراجع تقلید حاضر در حوزه باشد اما گفتگوی حاضر بیشتر از آنکه از زاویه سیاست به حوزه دین وارد شود سعی دارد فضای عمومی جامعه اسلامی و مطلوب های آن را از نگاه یکی از مراجع تقلید، دینی تر و عمیق تر ببیند.

- مصاحبه ها و مطالب سالهای قبل حضرتعالی را که نگاه می کنیم فرضا مصاحبه ای که در سال ۶۹ با مجله حوزه داشتید یا سایر گفتگوها، می توانیم نتیجه بگیریم که حضرتعالی از جمله بزرگواران حوزه بوده اید که بر شمولیت و اشراف فقه در تمامی جوانب زندگی تأکید داشته اید. کسانی که معتقد بوده اند فقه توانایی ارائه راهکار در جنبه های مختلف اعم از سیاسی، اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی و نیز جزئیات سبک زندگی امروزه مردم را دارد. می خواهم بپرسم آیا هنوز با توجه به همه پیشرفت ها در عرصه های مختلف دانش امروزه بشر و تغییرات پیچیده زندگی امروزی نسبت به دهه های گذشته، کماکان این اعتقاد را دارید و اگر دارید چگونه این مسأله امکان پذیر است؟

بسم الله الرحمن الرحیم ، سوال بسیار خوبی مطرح شد. البته پاسخ دادن به این مسئله، هم سخت است و هم آسان. سخت بودن آن به دلیل تنگناهایی است که به وجود آمده و اینکه این شبهه در جامعه بوجود آمده که در عمل تجربه ای که بتواند پشتوانه محکمی برای این موضوع باشد وجود نداشته و  ما نیز چنین تجربه ای را نتوانسته ایم ارائه بدهیم. این همان بُعد سخت پاسخ به این سؤال است. ولی به نظر می آید که جنبه ی آسانی هم دارد؛ آن هم به دلیل خمیرمایه های مهمی که در منابع ما وجود دارد. برای روشن شدن قضیه دو نکته قابل عرضه است. نکته اول را از روایت معصوم(ع) شروع می کنم. این عبارت را هم مجلسی در بحار الانوار نقل کرده و هم در مجامع حدیثی دیگر هم وجود داشته است که می فرماید: «علینا القاء الاصول الیکم وعلیکم التفرع»، کار ما راه نشان دادن است. راهمان این است که ضابطه ها را آموزش داده و فکر را نشان بدهیم. قاعده را تعریف و چهارچوب را ترسیم نماییم. تطبیق این مسائل اما دست ما نیست بلکه تفریع این موضوع دست خود شماست. نحوه پیاده کردن آن با خود شماست. در همین حدیث به عنوان یک اصل شاخص چنین می فرماید که هیچ وقت کارهای فرعی را محور برنامه ریزی قرار ندهید. اگر مشغول کارهای جزیی، مقطعی و موردی بشوید، از اصول در می مانید. لذا شما تلاش و اولویت بندی کنید؛ اهم و مهم را بشناسید، سپس با توجه به واقعیت های موجود تطبیق کنید.
در ادامه امام(ع) ادامه می دهد که یکی از عوامل سقوط جوامع بشری همین نکته است. بجای آنکه به مسائل اصلی بپردازند به مسائل جزیی گرایش پیدا می کنند. خوب این یک مسأله مهم است؛ امامان از اهل بیت (سلام الله علیهم اجمعین)و در حقیقت سخنگویان مکتب نبوی هستند. این ها شارحان کتاب خداوند هستند که سخنانشان، مطمئن ترین بیان برای فهم کلام خدا است. این خود یک ضابطه است که برای ما بیان شده است.
نکته دوم این است که قرآن با صراحت می فرماید: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ»، قرآن نمی فرماید که «لیجتهدوا» و یا «لیعلموا» ؛ به تعبیری این لولا، لولای تحضیضیه است. یعنی در مقام تحریک و تشویق است. می فرماید چرا شما تقسیم کار نمی کنید؟ چرا عده ای از شما به دنبال فهم دین نمی روید؛ دین فهمیدن می خواهد. تفقه در دین لازم است که البته تفقه به معنی فهمیدن نیست، بلکه تلاش کردن برای فهمیدن است و بلکه رفتن به سراغ فهمیدن است یا اینکه سرمایه گذاری کردن برای فهمیدن است. لذا تفقه بر باب تفعل است. کلمه ی طائفه نیز چنین منظوری دارد که حداقل سه نفری یا چهار نفری بروند دین را یاد بگیرند.
مرحوم آقای نائینی، استاد المتأخرین ، یک تعبیری در تفسیر آیه دارند که از این جا میفهمیم که رفتن و فقاهت به دست آوردن، واجب است. رفتن و دین شناسی را به دست آوردن واجب است. به این دلیل می گویند که همانطور که بر او که رفته و یاد گرفته است واجب است، بر دیگران نیز پذیرفتن حرف او واجب می شود. یعنی اگر کسی دین شناس شد، حرف او برای دیگران حجت است و اگر دین شناس نشد، حرفش هم دیگر حجت نیست. حالا اگر ما مبنا را این سخن قرار دادیم باید اصول کارهای خودمان را بدانیم و اولویت های کار را بشناسیم و بیاییم با فهم دینی، این مسائل را در جاهای مرتبط و متناسب خودش قرار بدهیم. اگر این دو را قرار دهیم می توان گفت مبنای کارما فهم دینی شده است.
مبنای کار ما این نیست که حکم هر چیزی را بیاییم و بگوییم که دین به طور مثال این را می گوید. بنای دین ورود به جزییات نیست مگر در موارد خاصی مثل نماز و روزه و امثالهم که البته آنجا اشکالی ندارد. به طور مثال این گونه رکوع و سجده کنید؛ کمااینکه رسول اکرم(ص) فرمودند: «صَلُّوا کَمَا رَأَیْتُمُونِی‏ أُصَلِّی»آنگونه نماز بخوانید که من نماز می خوانم. عمده ی احکام دینی بر امضائیات، به طور مثال نکاح، هبه، تجارت، روابط اجتماعی، روابط سیاسی، اصل حدود، جاهایی که معین است از این قبیل است. اما موارد فروانی داریم که با توجه به شرایط مکانی، زمانی، محیط، موقعیت اجتماعی، شرایط جسمانی، زن بودن، مرد بودن، بچه بودن و بزرگ بودن فرق دارد. حتی گاهی یک حد با صرف یک احتمال از بین می رود. تحقیق در این جا لازم نیست. اگر کسی اینگونه به دین نگاه کند یعنی دین را راهنما بداند می تواند نتیجه بگیرد که کدام راهنمای بهتری است؛ آن راهنمایی که درست هدایت کند یا آنکه در همه چیز دخالت کند.

  -  سوای مصادیق عینی که در این مورد وجود دارد، بخشی از سؤال من ناظر به آسیب شناسی همین پاسخی است که شما فرمودید. اینکه در حال حاضر و در شرایط زمانی امروز جامعه ما، جایگاه فقه را در جامعه چگونه می بینید؟ و اینکه یک مسلمان معتقد، چگونه باید یا می تواند سبک زندگی خود را با چارچوب های مطرح از “فقه“ متناسب کند؟

خیلی سؤال زیبا و خوبی است. به این دلیل این که خود من هم به دنبال این قضیه بوده ام. برای پاسخ به این سؤال ابتدا باید به دو نگاه که به این قضیه وجود دارد  اشاره کنم. یک مسئله این است که فقیه در احوال فردی، خانوادگی، روابط، نحوه زندگی و همه چیز جامعه حتی در احوال شخصی دخالت کند. این نگاه را برخی دارند و بنده با این نگاه مخالفم. این مخالفت من هم به دلیل مخالفتی است که رسول اکرم (ص)، امیرالمومنین(ع) و اهل بیت(ع) با این مطلب دارند که فقیه و فقه در جزیی ترین مسائل دخالت کند. افراد در محیط زندگی خودشان آزاد هستند. ما انسان را موجود آزاد می دانیم و به دلیل آزاد بودن مکلف هم می دانیم. به دلیل همین مکلف بودن مورد بازخواست یا تشویق قرار می دهیم و با همین نگاه او را دارای ارزش های اخلاقی می دانیم. ما برای او باید و نباید ایجاد می کنیم به طور مثال فلان کار او خوب است یا بد. خوب اگر نگاه همین نگاه است، مهم در فقه این است که ایمان شخص را به خدای عالم و به رهبران الهی، رسول خدا و اهل بیت او و به حاکمیت عدل الهی در نظام کل و نظام اعمال آدمی تقویت کنیم و اینکه خداوند عالم هیچ عملی را بدون پاداش نمی گذارد و خداوند عالم امکان ندارد به کسی ظلم کند. این نص قرآن است که خداوند به میزان مثقال ذره به کسی ظلم و ستم نمی کند. اگر کسی درست عمل بکند، خداوند عمل وی را ضایع نمی کند. او تنها با کسی برخورد می کند که عناد و لجاجت بورزد که آن هم نتیجه ی کار خودش است. اما اگر کسی عنادی ندارد، اگر آدمی است که پژوهشگر است و انصاف دارد و اگر به حقیقت برسد تسلیم می شود، امکان ندارد که خداوند اعمال او را بی پاداش بگذارد. این از مزایای شیعه است. اشاعره عدل و امامت را جزء اصول نمی دانند، معتزله نیز عدل را جزء اصول می دانند اما امامت را در اصول دین قبول ندارند. شیعه علاوه بر توحید، نبوت و معاد، عدل را نیز جزء اصول مذهب می داند و امامت را البته جزء ضروری مذهب (دین) می داند و مبیّن شریعت را در زمان رسول اکرم(ص)، خود آن حضرت دانسته و پس از وی اهل بیت او را مبیّن قلمداد می کند. شیعه برای فقها نقش تشریع قائل نیست. فقیه مشرع نیست و مثل بقیه است. او تنها متخصص فهمیدن است. حتی ائمه را نیز مشرع نمی داند. ائمه را حافظ، مبیّن و مدافع دین می داند. ائمه را مبیّن قرآن می داند. نگاه ما باید به فقه این گونه باشد کما اینکه امیرالمومنین(ع) نیز همین گونه بودند. کی و چه زمانی حضرت که حاکم هم بودند، شنود گذاشتند برای اینکه ببنید مخالفانش پشت در صحبت می کنند یا نه؟ کی امیرالمؤمنین، دنبال کسی فرستاد تا بپرسد پشت سر آن زن با چشم چپ نگاه می کنید یا راست؟ کی فرستاندند؟
شاهد این قضیه داستان طلحه و زبیر است و افرادی که مانند اینها بودند. آنها دنبال این نبودند برای زیارت خانه خدا به مکه بروند. به دنبال این بودند که تشکیل نیرو بدهند تا در مقابل امام علی(ع) مبارزه مسلحانه بکنند. کی امام(ع) مامور فرستادند تا جلوی عزیمت آنها به مکه را بگیرند؟ حتی به ایشان رساندند که این ها قصد سوئی دارند. ایشان فرمودند مادامی که این دو دست به کار نشده باشند من هیچ اقدامی نمی کنم. این فقه است. من فقه را با شیوه ی عملی امام علی (ع) تطبیق می کنم. چه کسی فقیه تر از ایشان است؟

  -  به گمانم این بخشی از سخنان حضرتعالی است که قبلا فرمودید اگر کسی می خواهد در فقه حرف تازه ای بزند بهتر است در بطن جامعه حضور داشته باشد یا مدتی در عرصه اجرایی مسئولیتی داشته باشد تا جامعه را بهتر بشناسد و وقتی می آید و احکام فقهی را بیان می کند، حرف فقهی او منطبق با شرایط زمانی جامعه باشد. با لحاظ کردن این نگاه و سابقه حضرتعالی، حتما قبول دارید که ممکن است خیلی از مسائل مهم در امروز جامعه،حالا چه در عرصه حکومت یا در عرصه عمومی زندگی مردم وجود داشته باشد که فقه پاسخی برای آنها ندارد. این جا تکلیف مردم جامعه اسلامی چیست؟ آیا باید صبر کنند تا فقها به استنباط شرعی برسند و تکلیف مسأله امروز جامعه را به استنباط آینده فقها بسپارند؟

احسنتم ، این هم باز سوال بسیار زیبایی است. ما برای فقه منابعی لازم داریم، نامشان را منابع علمی می گذاریم. فقیه باید ادبیات را بفهمد و چون عمده منابع اصلی فقهی که قرآن و سنت هستند طبعا به زبان عربی است، فقیه باید زبان عربی را هم خوب بفهمد. همچنین فقیه باید منطق را هم آموخته باشد زیرا منطق روش استدلال و روش درست فهمیدن است. آدمی که منطق را نیاموخته درست نمی تواند فکر کند و کسی که درست فکر نکند چگونه می تواند محیط را اصلاح کند و چگونه میتواند استنباط کند؟ فقیه باید رجال بداند؛ برای این که فقیه می خواهد به روایات استناد کند اما بین ائمه با این فقیه هزار و اندی فاصله است و در این بین روات فراوانی وجود دارند و باید این روات را نیز بشناسد زیرا فقیه که مستقیما از امام باقر(ع) نشنیده است. لذا با واسطه شنیده و باید این واسطه ها را بشناسد. همچنین فقیه باید تفسیر هم آموخته باشد؛ برای آنکه اولین منبع تشخیص ما کتاب خدا است. حال اگر کسی قرآن را نداند و حتی آن را به طور غلط بخواند، حالا روایت هم حفظ باشد به چه دردی می خورد؟ علاوه بر این خود پیامبر(ص) و امام هشتم(ع) نیز فرمودند که سخنان ما را به کتاب خدا عرضه کنید، اگر سخن ما با آن تطبیق کرد، قبول کنید. بنابراین مبنای حقیقی کتاب خداست. پس اگر کسی تفسیر قرآن را نداند، چطور می تواند فقیه باشد؟ علاوه بر همه اینها، فقیه باید عرف را هم بلد باشد. این نکته بسیار مهم است. آن حرف های گذشته که ما زدیم به این جا بر می گردد. عرف یعنی چه؟ خیلی از آقایان معنای عرف را نمی دانند یعنی چه؟ معروف، از عرف گرفته می شود و منکر از نُکر؛ که نقطه مقابل آن است. عرف یعنی چه؟ یعنی روش ها و سنت های شناخته شده بشری. باید اینها شناخته بشود، کسی که این ها را نمی داند چگونه می تواند اظهار نظر کند؟ کسی که جامعه را نمی شناسد چگونه اظهار نظر می کند؟ به همین دلیل می گویند امر به معروف کنید، منظور این نیست که مردم را زورکی به کار خیر دعوت کنید. این سخن بطن ماجرا نیست. منظور این است که به آن چیزی تشویق کنید که جامعه و بشریت آن را یک امر پسندیده می داند. از چیزهایی نهی کنید که منکر است؛ حال منکر چیست؟ چیزهایی است که جامعه آن را بد می داند. خوب اگر انسان در همین خط حرکت کند، معطل می ماند؟ به همین دلیل گفتیم موضوع شناسی شأن فقیه نیست، شما خیال می کنید مجتهد فقط همین است؟ پزشک هم در کار خود مجتهد است، مدیر یک جامعه نیز در ارزش های کار خود مجتهد است. این فقیه بزرگوار باید  موضوع مورد نظر را از متخصص آن موضوع یاد بگیرد؛ مجتهد باید در آن موضوع از یک فرد متخصص تقلید بکند، حرف او را بشناسد سپس تصمیم بگیرد. این مشکلی ایجاد می کند؟

   – البته خیر؛ نکته بعدی بحث درباره تقلید است.موضوع مرجعیت شیعه بحث جدیدی نیست ولی درباره مرجعیت تقلید شاید اینگونه نباشد. تا جایی که من می دانم قدمت این عنوان به ۲۰۰ سال قبل و کمی قبل تر یا بعدتر از صاحب جواهر بر می گردد که البته با توجه به نبود ارتباطات و سطح اطلاعات کنونی و اینکه خیلی از مسائل تا همین سالهای قبل بصورت گسترده و عمومی منتشر نشده بود، جایگاه خاص و ویژه ای نیز در فرهنگ شیعه پیدا کرد. اما آیا اکنون نیز باید تعریف نسبت بین مقلد و مرجع تقلید را به مانند قدیم بدانیم یا با توجه به شرایط زمانی کنونی و گسترش سطح دانسته ها، این نسبت تغییر کرده و مقلد می تواند فارغ از فتواها، به دانش خود و آگاهی عمومی جامعه رجوع و عمل کند؟

سؤال باز هم دارای مسائل کلیدی است. توجه کنید تقلید به دو شکل برداشت می شود. گاهی تقلید صرفا عملی است که این کار بسیار بدی است. اصطلاحاً، تقلید عملی یعنی ادا درآوردن. که به طور طبیعی این نوع تقلید را مذموم می دانیم. در واقع ادا و اطوار دیگری را تقلیدکردن، سخره و مسخره است که البته عمل بسیار ناشایستی است. اما گاهی تقلید را علمی می دانیم؛ تقلید علمی را البته بنده به گونه ای دیگر تعریف می کنم. برخی می گویند که تقلید یعنی التزام به عمل و یا به قول یک آقای دیگری. بنده این تعریف را درست نمی دانم. برخی معتقدند تقلید یعنی متعهد شدن به آن که مطابق نظر دیگری عمل کردن؛ خیلی ها هم این را می گویند که صحیح نیست. برخی معتقدند فتوا و یا رساله کسی را به قصد عمل کردن اخذ کردن؛ اما هیچکدام اینها منظور تقلید نیست. بنده  تقلید را تبعیت از علم می دانم. معنای تقلید یعنی اتباع غیر عالم از علم. شما وقتی به پزشکی مراجعه می کنید چه میکنید؟ مبنای تقلید عقلایی است؛ انسان با تقلید در حال زندگی است. شما اگر بخواهید منزلی بخرید، به کارشناس و مهندس رجوع می کنید، آیا مذموم است؟ پس کار عقلایی است. الان چرا در کار برای نخبگان حساب جدا باز می کنیم. این برای این است که مردم حساب نخبگان را با دیگران یکی ندانند. برای این که نخبه نظرش با بقیه فرق داردو بگوییم در واقع من به شخص بها نمی دهم بلکه به علم شخص بها می دهم. این معنی تقلید است. پس منظور از تقلید یعنی همین؛ یعنی رجوع یک انسان غیر متخصص به یک انسان متخصص. آیا این از زمان صاحب جواهر تا امروز فرقی کرده است؟ خیر، بلکه حوزه ها فرق کرده اند. توسعه بیشتر شده است، پزشکی و فلسفه با گرایشات مختلفی ارائه می شوند. خود فقه اما این گونه نشده است که باید فقه نیز تخصصی شود. قدیم می گفتند که شما آیا مرجع تقلید مشخصی دارید اما امروز سخن از بررسی نظرات چند مرجع تقلید است. خوب این چه عیبی دارد؟

  -  یعنی شما مبنا را بر روی علم و آگاهی مقلد می گذارید؟

در صورتی که اهل تشخیص باشد چه اشکالی دارد؟

    – سؤال مهم دیگر در این زمینه نسبت اخلاق با احکام است.اینکه کدام متأخر است و کدام متقدم؟ در جامعه ممکن است گاهی عمل به شریعت با اخلاق در تضاد قرار گیرد خصوصا در عرصه اجرایی و حکومتی که مصادیق این موضوع بیشتر پیدا میشود. این رابطه چگونه تعریف می شود و نسبت صحیح بین شریعت مدار و اخلاق مدار بودن چیست؟

ببینید؛ قطعا اخلاق پشتوانه ی احکام است و در آن شکی نیست زیرا اگر کسی متخلق شد، این انسان حتی اگر با مبانی دینی  خودش را وفق ندهد، نفس خود را علو و در جایگاهی کریمانه قرار داده و برخی اعمال را دون شأن خودش می داند. جایگاه خودش را رفیع تر می داند. این است که در موارد زیادی اخلاق خود پشتوانه احکام است اما در برخی موارد احکام الهی در صورتی که درست اجرا بشود، تضمین کننده اخلاق جامعه و در غیر این صورت می تواند ضد اخلاقیات باشد. اما چه کسی می تواند این نسبت را تعریف نماید؟ یکی از حرف هایی که بنده در کتاب میزان عدالت نوشته ام، همین است که اساسا رابطه ی دین و اخلاق این است که اخلاق پیشتوانه دین و دین تضمین کننده اخلاق جامعه است. افراد متدین، متخلق ترین آدم ها هستند و به همین دلیل آدم دینی اگر متخلق به اخلاق دینی نشد، نه متخلق است و نه متدین چراکه نه در او اخلاق است و نه دین. خیلی روشن تر عرض کنم؛ آدم متخلق عملا دینی است، ممکن است اسمش دین نباشد. آدم متدین بدون اخلاق اسماً دین دار است و البته متدین هم نیست مانند خوارج. نمونه اش همین تشکیلات داعش؛ دینی که در او خشونت است، دینی که در او تکریم انسانیت نیست، دینی که در او حرمت زن نیست؛ دینی که بر خلاف اصول مسلم بشری و اخلاقی است.
بنابراین بنده اخلاق را پشتوانه دین می دانم؛ اخلاق هویت را می سازد و دین جزء مظاهر آن است. دین درست، جلوه اخلاق و اخلاق ریشه دین است. اخلاق مرکبی چون بدن داشته و منشأ  و موصوفی چون نفس دارد. اما اعمال و تکالیف، مربوط به دست و پا به طور کلی بدن است که این مربوط به ظاهر می گردد. این دو با هم خیلی متفاوت است.

   – در حاشیه موضوعات مرتبط با مفاهیم دینی همیشه بحث ها یا شبهات زیادی از طرف عالمان یا سایر اشخاص مطرح می شود فرضا نظریاتی در مورد محدود بودن وحی به تجربه بشری و نقد و نظرهای مرتبط با آن یا بطور کلی تر شبهاتی نظیر اینکه وقتی پیشرفت علم در این ۵۰ ساله از کل پیشرفت بشر بیشتر است، بشریت چه نیازی به دین یا قرآن دارد و مشابه آن. نظر حضرتعالی درباره طرح اینگونه نظریات یا شبهات چیست و چه پاسخی درباره آنها دارید؟

این که افراد مختلف در این موارد اظهار نظر کلامی و فلسفی و  علمی بکنند هیچ اشکالی ندارد چراکه بشر فکر بازی دارد و حق حرف زدن دارد و هیچ شکی در آن نیست اما سلسله مسائلی وجود دارد که طبق تعریف قرآن، مضمون مناسبی ندارد. قرآن کریم وحی را فوق تجربه می داند نه تجربه؛ اگر منظور از تجربه این باشد که بالاخره بشر وحی را نداشته و آن را  به دست آورده است و این منظور تجربه باشد، بله من هم این معنی تجربه را قبول دارم. اما اگر منظور از تجربه این باشد که همانطور که تمام علوم تجربی آثاری دارد و قابل ارزیابی و قابل تجربه و جابجا کردن واندازه گیری است؛خیر. وحی به تعبیر قرآن سه گونه بیشتر نیست یا مِن وراء حجاب است که در آخر سوره شورا آمده است. یا مستقیم و بلاواسطه است و یا با واسطه و به دست ملک. وحی به این معنا است که تلقی سخن خداوند به واسطه ملک. حال چگونه؟ ما نمی دانیم. اگر می گویند پیامبر تجربه کرده است، بله این قضیه را تجربه کرده و آن را دیده است. آیا برای من قابل القا است؟ خیر.
در یک جایی امیرالمومنین(ع) می فرمایند من ناله ی شیطان را در زمان وحی می شنیدم، نام این مسئله را “رنه” گذاشتند. به پیامبر گفتند «ما هذه الرنّه؟» پیامبر فرمود این ناله، ناله شیطان است؛ «انک تسمع ما اسمع»، آن چه من می شنوم تو نیز می شنوی؛ آن که من میبینم تو نیز میبینی؛ اما به تو وحی نمی شود.

 -  در مورد قرآن و نیاز امروزه بشر چطور؟

ما یک بحث صغروی داریم و یک بحث کبروی، بحث صغروی این است که در این پنجاه سال چقدر علم پیشرفت کرده است؛ مثلا در چه پیشرفت کرده است؟ البته من نمیخواهم واقعیات را نادیده بگیرم. آیا در اخلاق پیشرفت کرده است؟ در تئوری بله، در تکنولوژی هم بله و درست است. اما بینی و بین الله حقوق بشر آن موقع بیشتر آسیب می دید یا اکنون؛ کدام تفاوت دارد؟ وضعیت زندان های ما فرقی کرده است؟ شکنجه های ما عوض شده است؟ اتهام زدن کمتر شده است؟ سازمان های حقوق بشر فراوان اما آیا حق کشی کم شده است؟ بنده نمی خواهم شخصی این قضیه را مطرح کنم، خودتان همه دیده اید که تمام رسانه ها آمدند گفتند در یمن بچه های بی گناه کشته می شوند. سازمان ملل نیز دو یا سه بار اظهار نظر کرد و بعد تمام شد. نقل هم شد که پول هایی رد و بدل می شود. سؤال من دراین مورد است. بله یک حرکت هایی در دنیای فعلی به وجود آمده که ما از نظر طبیعی و تکنولوژی انصافا جلو آمده ایم. این را به فال نیک می گیرم؛ اصلا عالم را به سمت تمام و کمال ببینیم، در اینجا هم نظر ما منفی نیست. اما باید دو نکته را با احتیاط استفاده کنیم. این که ما می گوییم در طول این پنجاه سال به جلو آمده ایم، این جلو آمدن به چه معناست، پیشرفت در مسائل انسانی؟ این حق کشی که امروز در دنیا سرعت می گیرد، بسیار عجیب است. بله در گذشته حق کشی حق کشی است، الان حق وتو است، توجیه است، قدرت است، کودتاست. حرف بنده این است که قرآن کتاب هدایت است، شامل محکمات و متشابهات است، مقداری از متشابهات در بستر زمان حل می شوند. اما قرآن این گونه به ما می گوید که خودتان را مسلح کنید به سلاح علم. اخیرا بحثی ما با دوستان خودمان در دفتر داشتیم که«یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُواالْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»، این علمی که از آن صحبت شده است مختص به علمی که در قرآن هست، نیست. علم بر جهل برتری دارد، ریاضیات و هندسه همین است، جامعه شناسی هم همین است. خوب قرآن می گوید که شما دنبال علم باشید. این علم دیروز و امروزی ندارد. مگر اینکه خداوند می آمد روی یک علم خاصی، روی یک مصداق خاصی و یا روش مخصوصی تأکید می کرد و این را ما قبول می کردیم و می گفتیم الگوست. قرآن راه نشان می دهدو ضابطه را می دهد و تطبیق را به عهده بشر می گذارد و لذا یکی از امتیازات مکتب شیعه، افتتاح باب اجتهاد است. حالا امروز باب اجتهاد بسته شده است را کاری نداریم منتها سخن ما این است که همیشه اجتهاد کنیم؛ اجتهاد دیروز به درد امروز نمی خورد. اجتهاد فردا به درد پس فردا نمی خورد و این را من قبول دارم. ممکن است برخی بیایند و بگویند معنای این نفی یعنی نسبیت دین؛ ببینید دین یک سری احکامی دارد که نسبیت در آن هیچ اشکالی را به وجود نمی آورد. دین یک سری خمیر مایه های ثابت دارد و نیاز به زمان و مکان در برخی احکام نیست؛ نماز این است، حمد و سوره ای دارد. امام صادق(ع) بخواند حمد و سوره دارد، شیخ مفید هم بخواند حمد و سوره دارد، صاحب جواهر هم بخواند به همین ترتیب ادا می کند، حضرتعالی هم بخوانید همین است. اما قرآن می فرماید به طور مثال تجارت را از روی تراضی قبول دارم و در خرید و فروش شناخت طرفین را لازم می داند. حالا این معامله حضوری باشد، اینترنتی باشد یا با واسطه باشد، چه تفاوتی دارد؟ دین زمان و مکان ندارد.
حاج ملا هادی سبزواری موضوعی دارد در منطق، که فرق جزء و کل در این است که جزئی درگیر مکان و زمان است اما در کلی، زمان و مکان نداریم. دو در دو می شود چهار، این سخن بین فیثاغورث و ما تفاوتی ندارد. عدالت امر خوبی است و این بین زمان پیغمبر و امروز فرقی ندارد. ظلم نباید باشد، چه در زمان امام حسین(ع) چه امروز، چه تفاوتی دارد؟ راستگویی خوب است، گذشته و حال آیا شامل معنای راستگویی می شود؟
امیرالمؤمنین می فرماید: من دو افتخار دارم یکی اینکه من عبد تو هستم و اینکه مالکی جز تو ندارم. امیرالمومنین(ع) می گوید که عبد خدا باشید، عبد جاه و مقام نباشید، عبد موقعیت نباشید و قدرت شما را مسخ نکند. اسلام دین ضابطه است، اسلام دین بیان شاخصه است، لذا شاخص را می گوید، شیوه کار را به دست کسانی می دهد که متخصص اند. به همین جهت بنده همیشه گفته ام که تقلید بر طلبه حرام است. طلبه ی مقلد آسیب وارد می کند. طلبه باید خود نظر بدهد. زمانی که بنده در دانشگاه هم بودم این مسأله را برای دانشجویان گوشزد می کردم.
اگر با فهم خودمان حرکت کنیم دیگر از حرفی که جدید گفته شده است، نمی هراسیم. لذا ممکن است که من نقطه نظری داشته باشم اما طرف خودم را محکوم نمی کنم. با همین بحث ها مطالب روشن می شود و استناد سخنان مشخص می شود.

    -درمورد نقش محوری قرآن در دین پژوهی و فهم ما از دین صحبت کردید. در این رابطه از شهید بهشتی نقل می کنند که در آن زمان البته، شاید بدون خواندن یک خط قرآن هم در حوزه های ما می شد به بالاترین مدارج رسید و حتی یک خط قرآن هم نخواند. حضرتعالی نقش و جایگاه قرآن و مفاهیم قرآنی را در جامعه امروز ما و بطور خاص در حوزه های علمیه چگونه می بینید؟

اگر بگوییم حوزه زیاد عجین با قرآن نیست شاید به خیلی از افراد بر بخورد چون ما از قرآن خرج می کنیم و هویت ما هویتی است که قرآن شکل داده است. اما واقعیت این است که من تعبیر خود قرآن و پیامبر(ص) را قبول دارم. اینکه می فرماید، قرآن محجور بود، هست و خواهد بود. قرآن الفاظش نیست که الان قاری قرآن بسیار داریم و خدا خیرشان بدهد. باز هم خدا می داند هیچ نظر خاصی ندارم اما در تفسیر آیه در سوره محمد(ص) بخوانید که پیامبر اسلام فرمود من و قیامت مانند دو انگشتیم، من علامت قیامت هستم. اشراط قیامت که اینجا اشراط جمع شرط نیست بلکه جمع شریط است یعنی یکی از علائم قیامت من هستم. چه زمانی این حرف را می زند؟ بعد از فتح مکه؛ به سلمان می فرماید که زمانی می آید که قاریان قرآن فراوانند اما از قرآن خبری نیست. سلمان عرض کرد آیا این امر شدنی هست، ایشان فرمودند بله؛ زمانی می آید که فقها دروغ می گویند پرسید شدنی است گفت بله، زمانی می آید که مردم قدرت را به کسانی می دهند که از شر آن ها می ترسند. اگر از شر آن ها نمی ترسیدند قدرت را به دست آن ها نمی دانند. نماز و قرآن تجارت می شود؛ قضاوت ملعبه می شود؛کسی که وارد به قضا نیست قاضی می شود؛این حرف من نیست، حرف رسول خداست. زن ها چگونه می شوند، مرکب ها چگونه می شوند، خانه ها چگونه می شود، زندگی ها چگونه می شود.
من با صراحت عرض می کنم که ما از شکل قرآن استفاده می کنیم نه از خود قرآن. خدا رحمت کند استاد ما علامه را، این مقداری هم که الان می بینید مطرح است،از برکات آن نفس قدسیه است. اگر علامه آن حرکت را شروع نکرده بود همین هم نبود. ببینید اگر قرآن زنده بشود همه می شوند حسین بن علی(ع)، فاطمه زهرا(س) ، عباس بن علی(ع)؛ همه می شوند هشام بن حکم، اباذر، عمار یاسر.
جامعه قرآنی آن جامعه ای است که وقتی قرآن خوانده می شد، مردم احساس می کردند که با جای دیگری مرتبط هستند و احساس آن ها این بود که با رب الارباب حرف می زنند. خدا رحمت کند مرحوم آیت الله شاه آبادی که می فرمود قرآن کتاب نازل خداست، این دعاها، قرآن صاعد خداوند است. یعنی وقتی آدم اوج بگیرد در قالب دعا با خداوند رابطه برقرار می کند، خداوند عالم وقتی که سخنانش تنزل پیدا بکند در آن قالب با آدم سخن می گوید. قرآن کلمات نزول یافته خداوند است و دعا حالت اوج گرفتن انسان. هر دو خوب است. اما به طور مثال امیرالمومنین(ع) انسانی قرآنی است، امام حسین(ع) یک آدم قرآنی است؛ زینب کبری(س)یک زن قرآنی است. حوزه ها انصافا خدمات زیادی دارند اما ما هنوز با لفظ قرآن سر و کار داریم هنوز با جلد قرآن سر و کار داریم هنوز با الفاظ قرآن و ادبیات قرآن سر و کار داریم که این خیلی با واقعیت قرآن فاصله دارد.

-نقش و وظیفه مرجعیت شیعه را در این راستا چگونه می بینید؟

وقتی من از تهران به قم برگشتم ،آقایی آمد پیش من گفت برای چه به قم برگشتی؟ گفتم برای سه چیز آمدم. برای استقلال مرجعیت؛ استقلال حوزه و اینکه هویت حوزه را به اندازه توان خودم احیا کنم. گفت یعنی چی؟ گفتم که معتقدم مرجعیت باید از نظر مالی مستقل باشد، از نظر سیاسی باید مستقل باشد و از نظر مدیریت هم باید مستقل باشد. مرجعیت این است. مرجعیت یک جایگاهی است که به تعبیر من همان امامت تنزل یافته است. امامت یک مقام خدایی است. امام متکی به خداست، مرجعیت متکی به امام معصوم و متکی به حمایت مردم است. مرجعیت وابسته به قدرت، مرجع نیست. مرجعیت ناظر به قدرت مرجع است و مرجعیت مرشد قدرت، مرجع است. مرجعیتی که از نظر مالی از قدرت ارتزاق نمی کند مرجع است. اگر مرجع این باشد، ملجأ هم هست پناهگاه مردم هم است، آزادانه حرف می زند، آزادانه دینش را می گوید، آزادانه می تواند انتقاد کند و آزادانه می تواند در جایی که نیاز هست، دفاع کند.

   – بحث طولانی شد و انشالله شما را هم خسته نکرده باشیم. آخرین سؤال درمورد نقش و رسالت رسانه و اصحاب رسانه است. مطلبی را از خود شما در این باره وام می گیرم که از قول شهید مطهری گفته بودید که مهمترین مسؤولیت فرضی مورد نظرش در جامعه اسلامی پس از انقلاب را رادیو و تلویزیون می دانست، آن هم به دلیل مسؤولیت و نقش منحصر به فردی که در شکل دادن افکار عمومی و عقاید مردم دارد. حضرتعالی در جایگاه مرجعیت، وظیفه و رسالت کلی رسانه ها در جامعه اسلامی را چگونه ارزیابی می کنید؟

در شورای بازنگری که بودیم بحثی مطرح شد راجع به رسانه ملی، خدا انشالله آقای مهندس موسوی و آقای کروبی را هم آزاد کند. آقای مهندس موسوی پیشنهادی داد، مع الاسف عمل نشد. پیشنهادش این بود ما دو رسانه داشته باشیم. یک رسانه وابسته به نظام یک رسانه مردمی. تصویب نشد اما ای کاش عمل می شد. این نگاه آن بزرگوار بود. ببینید رسانه، همان ابلاغ و همان تبلیغ است. این همان ادبیاتی را می طلبد که در تعبیرات دینی می گوییم که جزء وظایف انبیاست.انبیا دو وظیفه عمده دارند که تبشیر است و تنذیر. رسانه یک کار سومی هم دارد که آن اطلاع رسانی است. امیرالمومنین(ع) فرمود که من سه حق بر گردن شما دارم و شما نیز سه حق بر گردن من؛ آن حقی که مردم بر گردن امام علی (ع) دارند این است که مردم حق فهمیدن دارند. امیر المؤمنین(ع) می فرماید این حق شماست و من موظف هستم آن را تهیه کنم. پس رسانه که ما می گوییم یعنی چه؟ یعنی رسانه نامحرم بر مردم نیست رسانه صرفا از موضوع بالا نباید با مردم برخورد کند؛ رسانه قیم مردم نیست؛ رسانه باید از یک طرف نیازهای مردم را منعکس کند و از طرف دیگر نیاز های حاکمیت را هم مطرح کند. رسانه باید ابزار امین و مطمئن برای مردم بشود و مردم بدانند او که می گوید راست می گوید. بنده یک وقتی عرض کردم اگر رسانه، رسانه امین شد مثل شاهد با او عمل می کنند یعنی اذان او می شود اذان شرعی، اوقات او می شود اوقات شرعی، چیزی که اعلام کند می شود حجت شرعی؛ اما اگر این اعتماد را سلب کند، اگر خدای نکرده حقایقی را که باید منعکس کند، نکند این دیگر رسانه نیست، یک جریان خاص است. به خصوص در عصر کنونی با این همه رسانه و ارتباطات فراوان، دنیا یک اتاق کوچک ، یک دهکده جهانی شده است. امروز اگر اینجا یکی سرفه ای بکند در فاصله ی زمانی کوتاه آن طرف عالم می فهمند. به نظر من رسانه های ما یک سلسه اصول را باید رعایت بکنند. بنده دوسال نماینده مجلس در صدا و سیما بوده ام و می شناسم. ما در دوران هشت سال جنگ تحمیلی تجربه کردیم و نقش صدا و سیما را دیدیم.این اصولی که من اجمالا عرض می کنم؛ یک صداقت؛ دو، به عنوان اینکه مردم ذی حق اند نه اینکه مردم یتیم اند و ضعیف اند و مستضعف اند و ما دلمان می سوزد استرحاما یک چیزهایی به مردم می گوییم.

صدا و سیما مستحق استرحام است از ناحیه مردم نه اینکه مردم مستحق استرحام. مردم ولی و قیم هستند و ذی حق اند. اطلاع رسانی مطمئن، درست وعادلانه، این وظیفه رسانه است. اسم آن رسانه ملی است ، اهداف عمومی را باید رعایت کند، صلاح عمومی را باید رعایت کند حتی نمی خواهم بگویم که اسرار نظام را بگوید اصلا بحث ما اینها نیست اما بحث ما این است که در ابتدایی ترین مسائل، رسانه گاهی خیلی با جاهای دیگر فاصله دارد.شما بدانید و ما همه می دانیم اگر ما به مردم اعتماد کنیم، مردم شعورشان بالاست و وجدان عامه مردم خطا نمی کند و اگر خطا وجود دارد به تعبیر قرآن کریم، نوعا به فرهیختگان بر می گردد که خودشان اشتباه می کنند و می خواهند دیگران را هم به اشتباه وادار کنند.

   – بطور خاص در حوزه تخصصی اندیشه قرآنی و دینی چطور؟

انصافا کارهایی توسط بعضی انجام شده است. ولی به این معنا تاکنون عمل نشده ولی حرکتهایی اخیرا شروع شده که امیدوارم انشاالله نتیجه بدهدولی به عنوان یک مصداق عرض می کنم اینگونه حرکت بکنیم مثل علامه طباطبایی، حداقل ده تا علامه طباطبایی تربیت کنیم. درمورد نقد کردن هم نحوه طرح قضیه مهم است. اینکه یک عده مخالفت می کنند بالاتر از خود قرآن که نیستند، خود قرآن حرف های مخالفین را بدون کوچک ترین دخل و تصرف نقل می کند. این دیگر خود قرآن است.
ما می توانیم سؤالات را طرح کنیم و یک مقدار حوصله و ظرفیت می خواهد. ظرفیت های ما بسیار کوچک شده است و این ظرفیت قرآنی نیست. من یک مثال بگویم که مرحوم قاضی سعید قمی در جلد سوم توحید صدوق نقل می کند که فردی از علمای شام آمده بودند در کوفه خدمت امام علی(ع)؛ رفتار تندی هم داشت. او گفت آیاتی در قرآن هست که تناقض دارد، این را چگونه باید حل کنیم. بعد نتیجه گیری کرد که در قرآن آیاتی وجود دارد که همدیگر را نفی می کند و به همین دلیل من می گویم که قرآن شما قرآن خدا نیست. این حرف از یک زبان شامی به امام علی(ع) نقل شده است. خوب ما اگر کسی امروز اینجوری حرف بزند با او چکار می کنیم؟ امام علی(ع) فرمود که بیا بشین مطالبت را مطرح کن من توضیح بدهم ببین تناقض وجود دارد یا نه. بحث چند روزه ای دارد شاید بیش از سی آیه را در قرآن نقل کرده که این آیه با آن نمی سازد و امام علی(ع) توضیح داد. بعد از آن این عالم گفت یا علی، خدا به تو خیر بدهد که من را آگاه کردی. فلذا خود قرآن از طرح این سؤالات هیچ ابایی ندارد. اما چگونه؟ ما گاهی از اول می آییم با چکش به جان یک مسأله می افتیم. اینجوری بحث نمی کنند. علمی بحث بکنیم. افرادی که عالم اند صاحب نظرند اجازه بدهیم حرفهایشان را بزنند، بعد حرف های آنها را عالمانه بررسی بکنیم و انتقاد علمی و فنی بکنیم. اگر اینگونه عمل بکنیم هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. انشاءالله. خداوند شما را کمک می کند، اگر در این حوزه همکاران شما اذیت می شوند خودتان را با پیامبر(ص) مقایسه کنید، لذتی که پس از اذیت هست مهم است. بنده هم اگر روزی کسی نقد به من نکند در رویه ام تجدید نظر می کنم.
لینک در وب سایت جهان قرآنی