درس خارج فقه ۸ خرداد

بسم الله الرحمن الرحیم

فقه ۸ خرداد ۹۰

 

در تکمیل بحث گذشته باید یادآوری کنم کسانی مثل شهید اول، محقق در معتبر و محقق ثانی در جامع‌المقاصد که تنها به جواز مسح به ماء جدید واکتفاء به آن معتقدند و از معاصرین هم آقای خویی و آقای حکیم همین نظر را دارند ودلیل آنان و نحوه استدلال این فقیهان بزرگ را قبلا ذکر کرده ایم. یک قول چهارمی هم هست که اصلا مسح نمی‌خواهد. قول پنجم هم عمل به علم اجمالی و جمع بین سه محتمل است که همان قول سید است.
و اما مسأله ۳۲ درباره این است که مسح غیر تدریجی و دفعی جایز است یعنی می‌تواند تمام دست را روی تمام پا گذاشته و کمی بکشد تا صدق مسح کند. جالب آن است … عروه هیج کدام به این مسأله حاشیه جدی ندارند. به نظر میرسد مطلب تمام نباشد چون حرف ما این است که آیه و روایات مسح بیان کرده‌اند و در معنا و مفهوم مسح اصرار کشساندن ماسح لازم است و این کاری که سید فرموده است مس است نه مسح و این حرف سید باظاهر روایات نمی‌سازد و مسح تدریجی (کشیدن دست از انگشتان پا تا کعبین) مراد ظاهر آیه و نص روایات بوده است.
روایتی که در باب ۲۴ از ابواب وضو آمده است و قبلا هم اشاره شد کیفیت مسح پاها را بیان کرده و چون با «کیف» سؤال شده است نقل عمل نیست و اطلاق دارد. امام (ع) فرموده که: «فوضع کفّه علی الاصابع فمسحها إلی الکعبین إلی ظاهر القدم». پس امام تمام دست را روی تمام پا نگذاشته بلکه روی انگشتان گذاشته است و «فاء» ترتیب هم مترتب بر آن سؤال است.پس  مسح مقبلاٌ همین طور که تدریجی است نه آن طور که سید جایز دانسته است. مسح مدبراٌ نیز تدریجی است. سه روایت اول باب ۲۰ هم دلالت بر مسح تدریجی دارد و فرمایش سید قابل دفاع نیست.
مسأله ۳۳ درباره جواز مسح بر حائل است. سید فرموده است حائل‌هایی مثل قناع و چکمه و جوراب در صورتی که تحث عناوین اضطرار و خوف و مانند آنها واقع باشد مانع مسح سر و پاها محسوب نمی‌شوند. سید حتی حائل متعدد را مانع ندیده هرچند احوط دیده که تا مقدار ممکن از تعداد حائل‌ها کم شود.
در اینجا ما میتوانیم اینطور بگوییم مواردی چون تقیه و جبیره در فقه مطرح است که می‌شود عذر شرعی برای مسح بر حائل باشد و اتیان عمل طبق ضوابط تقیه وجبیره مجزی بوده و موجب سقوط تکلیف از مکلف باشد که در خلال مسایل آتی به طور تفضیل مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت و فعلا مورد بحث ما نیست و اما بحث ما الان درباره مواردی مثل خوف از سرما وبرف است که آیا می‌تواند موجب سقوط مسح به اصل بشره بوده و مجزی باشد و نیاز به اعاده نباشد؟در اینجا باید سؤالی را طرح کنیم  و آن سئوال این است چرا تکلیف انسان در اینجا همان تکلیف اصلی نیست؟ چون مطابق ادله اولیه  مسح بر حائل درست نیست چاسخ این است چون دلیل حاکم داریم که حرج را نفی می‌کند و مسح بر حائل را جایز می‌کند پس شبهه در این نیست که تکلیف به مسح به بشره برداشته شده است و لازم نیست بلکه ممنوع است بلکه بحث در این است که آیا می‌شود به همین مسح اکتفا کرد؟ در اینجا مباحثی چون تناسب حکم و موضوع و امتنان پیش می‌آید. باید دید که اگر گفتیم حرج دراسلام  جعل نشده است، یعنی حکیم «فامسحوا» برای این فرد معذور اصلا جعل نشده؟ یا اینکه الزام آن برداشته شده است؟ این بحث جای گفتگو و تأمل دارد تا بعدا إن شاء الله مفصلا وارد شویم.